بازم سلام
اومدم اينجا حرفام رو به شما دوستاي گلم بگم شايد اين افكار مزاحم منو رها كنه
ديروز عصر شوهرم بعد از نهار گفت واسه انجام كاري ميره خونه همكارش و بعد هم آرايشگاه . ساعتاي 5/3 رفت . منم ياد حرف بالهاي صداقت عزيز افتادم گفتم ببين تو نبايد بهش زنگ بزني حتي اگه دير كرد و نگرانش شدي
ساعتاي نزديك 6 بود زنگ زد . منم سلام و احوالپرسي گرمي كردم و اون گفت كارش تموم شده و داره ميره آرايشگاه
گفتم باشه و بعد درگير كاراي خونه شدم تا متوجه زمان نباشم
ساعتاي حدود 8 بود
بازم اون فكراي بد و دلشوره افتاد به جونم
" نكنه رفته پيش دوستاش ،نكنه بازم رفته سراغ مواد"
اما همش دستور توقف ميدادم و ذهنم رو ميبردم رو مسائل ديگه
ساعت 8 صداي ماشين رو شنيدم كه داشت پارك ميكرد . يه نفس عميق كشيدم و گفتم تو نبايد سوال پيچش كني . سوال و جواب بيجا ممنوع
يه لبخندي نشوندم رو لبمو منتظرش شدم بياد داخل
وقتي اومد يهويي يه دسته گل خيلي قشنگ گرفت طرفم و گفت ولنتاين مبارك
يه لحظه قلبم وايستاد خيلي خوشحالم كرد
حالا جزئيات بماند
خلاصه اينكه خيلي عادي رفتار كردم پرسيدم چه خبر اونم برام تعريف كرد و چاي ريختم خورديم . رفت دوش بگيره لباسهاش رو هم برد بشوره خلاصه اينكه خيلي مهربون شده بود و محبت ميكرد
حالا برم سراغ وسوسه ذهنيم . همش به چشماش نگاه ميكردم ( از شما چه پنهمون يواشكي رفتم و لباساش رو بو كشيدم و موبايلش رو چك كردمميدونم نبايد اينكار رو ميكردم ولي واقعا ذهنم درگير بود) همش ميگفتم اين اينقدر شنگوله و خوشحاله حتما مواد مصرف كرده
چند بار خواستم ازش بپرسم ولي باز ياد حرف بچه هاي اينجا افتادم
اخر شب هم خيلي باهم صحبت كرديم درباره مسائل مختلف حتي مواد مخدر خودش شروع كرد درمورد كريستال و شيشه و مضراتش!!! و اينكه ترياك اگر هم مصرف كني و ميوه خوب بخوري و ......... ظاهرت هيچيش نميشه ديد ساكتم گفت من اين حرفا رو نزدم تو بري تو فكر دارم . من سريع گفتم نه دارم به حرفات گوش ميدم
گفت خيلي از دوستانم مواد رو گذاشتن كنار و الان زندگيشون خيلي خوبه ولي بعضي ها هم بدجوري درگيرش شدن . ميگفت فقط بايد بخواي و اراده كني . ميگفت خدا رو شكر بابت همه چيز . بهم ميگه ببخش بابت همه غصه هايي كه تو زندگي بابت من خوردي قول ميدم جبران كنم
خلاصه بگم فكر مثل خوره افتاده به جونم كه آيا ديشب چيزي مصرف كرده يا نه ؟
آخه چشماش كمي قرمز بود( ميگم شايد بابت خستگيه چون شب قبلش هم كم خوابيده بود و ظهر هم استراحت نكرد) خيلي محبت مي كرد و خوشحال بود!!! و نصف شب هم بيدار شده بود بهش ميگم خوابت نمياد ميگه گرسنه شدم پا شدم از يخچال چيزي بخورم
الانم از صبح همش ميگم زنگ بزنم از خودش بپرسم ولي باز پشيمون ميشم و به خودم نهيب مي زنم
بدجوري فكرش داره اذيتم ميكنه . چيكار كنم از دستش اين افكار مزاحم خلاص بشم
ديشب يه جوري حس ميكردم داره ميگه دهنمو بو كن نميدونم اينكارش چه معني ميتونه داشته باشه








و منتظرش شدم بياد داخل 



علاقه مندی ها (Bookmarks)