آخه نمی دونید من الان چیمی کشم همین الان دارم با گریه این چیزها رو می نویسم اگه بخوام با امید حرف بزنم می دونم یه کلمه هم نمی تونم و گریه امونم نمی ده، من و امید زیاد به هم نامه می نوشتیم حتی یه دفتر داریم که بعضی وقتها احساساتمون رو توش می نویسیم اما بعد از این اتفاق دیگه سراغ اون دفتر نرفتیم، شادی هم میگه چون سیستم زندگیتون به این شکل بوده می تونی نتیجه بگیری حالا نمی دونم چی کار کنم، فکر می کنم اگه نامه بنویسم امید جرأت می کنه که حرف بزنه و اگه اون شروع کنه من راحت تر می تونم سکوتم رو بشکنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)