از قدیم گفته اند دانا از تجربه دیگران استفاده میکند و نادان خود تجربه میکند.
دختر خوب، تنهاییت را خیلی خوب میفهمم. نگرانی و ترسهایت را از بی همدم ماندن درک میکنم. میدانم در جامعه مرد سالار جاهلی ما، مرد اگر در 150 سالگی هم هوس تجدید فراش کند، همه برایش کف و سوت و هورا میزنند. اما یک دختر 34 ساله باید از ترس تنها ماندن به هر ازدواجی تن بدهد تا از خیلی چیزها در امان باشد.
اما این ره که تو میروی به ناکجا آباد است. ما آنقدر به اراجیف دور و بریهایمان گوش دادهایم که خودمان هم کم کم باورمان شده که تقاص زن بودنمان را باید اینگونه بدهیم.
هر چه باشد، یک مرد متاهل، برای خوشبختی تو مورد مناسبی نیست، حتی اگر همسرش را طلاق بدهد.
این کار شما شبیه خودزنیه! داری با دستهای خودت گور زندگیت رو میکنی. نکن دختر خوب!
قبلا هم بهت گفتم من کاری به اون زن ندارم من شما را دارم میبینم. میدونی حتی اگه اون زن هم بره، چه چالشهایی زندگیتو تهدید میکنه؟
صحبتهای آنی رو هم قبول دارم. کتابی رو که معرفی کرد حتما بخون.
همین برخوردهایی که توی این تالار داره میشه و دل آزردگی بعضی خانومها که با همسر اول اون آقا همذات پنداری میکنند رو ببین، در جامعه حقیقی به مراتب بدترش رو خواهی دید.
همه اینها را به امید این مرد میگی میپذیرم، میگی اصلا فامیل میخوام چیکار؟ این که پشتم باشه میخوام دنیا نباشه!
اما ای دریغ و حسرت!
چطور بگم که این یک داستان غم انگیزیه که انگار تمومی هم نداره. هر زنی فکر میکنه مورد خودش استثناست و مال بقیه یه طور دیگه بوده که نتونستن خوشبخت شن. یا اون زنها بلد نبودن یا عشقشون عشق نبوده! نه عزیزم، گنده تر از من و شما کم آوردن و کشیدن کنار و جای زخم های عمیق این رابطه هیچگاه از ذهن و روحشان پاک نمیشه.
به واکنشهای اون زن فکر نکن. برو شالوده زندگیتو جای درستی بنا کن و قدر خودت و سلامتی ات رو و زندگیتو بدون. انشا الله خدا هم کمک ات خواهد کرد. فقط کافیه بهش توکل کنی.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)