مينا جون خيلي زمان برد، اما خداروشكر الان رابطمون خوبه. اوايل كه خيلي زياد و به بهانه هاي كوچيك دعوامون ميشد و بيشترش اون مقصر بود كه در 90% موارد من آشتي ميكردم. ميدوني چه جوري بود؟ دعوامون كه ميشد، شوهرم يا از خونه بيرون ميزد يا اينكه ميرفت توي اتاق و ميخوابيد و ديگه هيچ توجهي به من نداشت كه ناراحت شدم يا نشدم. من چيكار ميكردم؟ اگه ميخواست بيرون بره نميذاشتم و سد راهش ميشدم، اگرم با خودش خلوت ميكرد ميرفتم بالا سرشو ميگرفتم و يكريز گلايه و ناراحتي و گريه ميكردم و اون اصلا توجهي نميكرد، فقط سكوت. بعد ميرفتم ميبوسيدمشو و يه آشتي سطحي و زودگذر. حتي بعد از آشتي هم مدام بهش اس ام اس ميدادم كه اينجوري كردي، اونجوري كردي، ولي جواب نميداد. البته در دعوامون منم حرف خودمو ميزدم و ساكت نميموندم.
اما من كه ديدم روش موفقيت آميزي رو انتخاب نكردم و احساس ضعف شخصيتي بهم دست داده بود، تلاش كردم روشمو تغيير دادم.
ديگه بعد از دعوا هيچي نميگفتم، خيلي خونسرد مينشستم غذامو ميخوردم، فيلم ميديدم، ... ولي دل تو دلم نبود. گاهي حتي تا چند روز كاملا باهاش مثل خودش سرسنگين ميبودم. يه بار كه دعوامون شديد شد، ديگه برام مهم نبود كسي ميفهمه يا نه، به مامانش بگه يا نگه، وقتي كه توي دعوا بهم گفت از خونه بيرون برو. برو خونه مامانت، ازت خسته شدم. منم نامردي نكردم تا خونش داغ بود گفتم باشه، رفتم خونه مامانم تا 3 روز هيچ خبري ازش نداشتم. بعد از 3 روز آخر شب به موبايلم زنگ زد، جواب ندادم. دوباره زد گوشيو برداشتم، بدون اينكه هيچي بگه گفت بيا بيرون بريم. گفتم من با تو هيچ جا نميام. خلاصه بعد از چند بار زنگ گفت اگه نياي ديگه نميام دنبالت. منم خيلي خونسرد گفتم بيا داخل ببينم حرف حسابت چيه. اون وقتا هم بيشتر دعواهامون سر اذيتاي خونوادش بود. ديگه زياد نذاشتم بحث ادامه پيدا كنه، وسايلمو برداشتم باهاش رفتم. بعد از اون يه ذره فهميد كه منم ميتونم جدي باشم، غرور داشته باشم، بلدم قهر كنم،...
بعد از اون دفعات بعدي هم كه دعوامون ميشد گاهي اون اخلاقارو داشت، ولي هر بار ذره ذره بهتر شد، منم ديگه مثل قبل هميشه برا آشتي پاپيش نميذاشتم.
الان خيلي بهتر شده، وقتي قهر ميكنم و مقصره خودش مياد آشتي ميكنه، حتي دعواهامونم داره به سمت دعواهاي منطقي ميره.
ولي توي اين راه خيلي بايد صبوري كني، منتظر تغييرات فوري نباشي، شوهرت بايد كم كم حس كنه كه تو ديگه ميناي قبلي نيستي، بيش از حد مجاز عذرخواهي نميكني، بهش پيله نميكني، ارزش زندگيت برات به اندازه اي هستش كه براي اون مهم باشه، اگه قراره اون براي زندگيتون ارزش قايل نشه تو هم نميتوني براي زندگيت دلسوز باشي.
تازه مينا جون مشكلي كه من داشتم اين بود كه شوهرم حتي يك شب توي خونمون طاقت نمياورد. به زور هم كه شده بود هر شب ميگفت بريم خونه پدرش. ميگفت از خونه بودن، با تو تنها بودن بدم مياد، خستم ميكني، .... بماند كه چه راه پرپيچ و خمي رو گذروندم.
اينا فقط تجربيات خودم بود، حالا ديگه نميدونم روحيات شوهر شما چه جوريه، اين كارا روش جواب ميده يا نه. ولي ايشالا كه زودتر بتوني نتيجه بگيري.








علاقه مندی ها (Bookmarks)