سلام. ميناي عزيز با خوندن جريان زندگيت يه جاهايي ياد خودم افتادم، البته در گذشته. ببين ميناي مهربون بنظر من شما هيچوقت اجازه ندادي كه شوهرت نياز به محبت تو رو حس كنه. هميشه قبل از اينكه بخواد احساس نياز كنه براحتي در اختيارش بودي. مثلا وقتي قهر ميكنين قبل از اينكه به محبتت نيازمند بشه، پاپيش گذاشتي و نذاشتي احساس كنه كه نياز هست كه با هم آشتي كنيد و چون خيالش راحته كه هميشه برا آشتي پاپيش ميذاري نسبت به اين موضوع بي مسئوليت بار اومده، فكر ميكنه فقط وظيفه شماست كه زندگي رو به حالت طبيعي برگردوني.
منم اوايل زندگيم همينجوري بودم. اصلا تحمل يك دقيقه قهرو نداشتم، فوري ميرفتم آنقدر پيله ميكردم تا آشتي كنيم (تازه شوهر من بيشتر وقتا وقتي دعوامون ميشد به مادرش ميگفت، منم از ترس اينكه نره بگه فوري آشتي ميكردم).
اما بعد از يه مدت ديدم روحم داره آسيب ميبينه، احساس ضعف ميكردم. خيلي با خودم تمرين كردم. برام مهم نبود چي ميشه، ديگه پا پيش نميذاشتم، ميذاشتم با خودش خلوت كنه و به نتيجه برسه كه كارش اشتباهه و با اين كارش ضربه به زندگيمون وارد ميشه. گاهي حتي سه چهار روز باهاش سرسنگين بودم و حرف نميزدم. خداروشكر كم كم متوجه شد كه گاهي مقصره و بايد پاپيش بذاره.
در ضمن عزيزم بي جهت از كسي عذرخواهي نكن، فقط به اندازه اي كه اشتباه كردي عذرخواهي كن. من از عذرخواهي بيش از اندازه لازم ضربه هاي زيادي خوردم. اطرافيان رو از خودت متوقع ميكني و ديگه عذرخواهيت به يه عادت و وظيفه براشون تبديل ميشه و براش ارزش قائل نميشن. اگه دوباره مطلبي به ذهنم رسيد حتما برات مينويسم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)