اول مي خوام جواب سوالتون در مورد اينكه چه جوري فكر كردم كه اون پسره همون شوهرمه رو بدم . گفتم كه اصلا همه چيزش و علائقش كپي شوهرم بود . مو نمي زد تمام شعر ها و كتابهايي كه دوست داشت عين همونايي بود كه شوهرم دوست داشت سازي رو مي زد كه شوهرم مي زد . فقط اسم يه دختري جز دوستاش بود به اسم مريم . دقيقا هموني كه شوهرم مي گفت و بقيه دوستا و كلوپايي كه توش عضو بود همش اونايي بود كه شوهرم دوست داشت . وقتي كه يه بار باهاش تلفني حرف زدم فهميدم كه اون شوهرم نيست ولي اشتباه من اين بود كه حواسم نبود و از سر كارم به اون زنگ زده بودم . ديگه شماره سر كارمو داشت و مي ترسيدم آبرومو ببره . همه همكارام هم من و هم شوهرمو مي شناختن . ديگه نمي دونستم چيكار كنم اگه تو اون شرايط به شوهرم مي گفتم چون تازه تونسته بود آروم بشه و با هم دوباره زندگي كنيم مي دونستم اگه بفهمه درجا رابطمونو تموم مي كنه . به خاطر همين خودم تصميم گرفتم تمومش كنم . رفتم باهاش يه قرار گذاشتم بهش گفتم كه من شوهر داشتم و قضيه چي بوده و من اشتباهي اونو جاي شوهرم گرفتم . بهم گفت خيلي نامردي اين درست نيست من نمي تونم تو رو ترك كنم و از اين حرفا . گفت شوهرت كه تو رو ول كرده و رفته بدرد تو نمي خوره و تو داري احساساتي برخورد مي كني بايد ازش جدا شي من قول مي دم تا آخر عمر تو رو خوشبخت كنم اون لياقت تو رو نداره و ....
فهميدم كه اونم يه پسر تنها بوده كه خانوادش توي يه شهر ديگه زندگي مي كردن و اون اينجا توي پانسيون زندگي مي كنه و خيلي هم بدتر از من دلش گرفته بود و خيلي سريع احساساتي مي شد. اينكه از كجا شماره شوهرمو بدست آورد هم بهتون مي گم . گفتم كه اشتباهي و از روي خريت من شماره سر كار من دستش اومده بود . يه بار زنگ زده بوده و خوب منشي ما هم طبق روال عادي گفته بود مثلا گالري .... بفرماييد . اونم نمي دونم از چه طريقي آدرس شركتمونم گرفته بود . ديگه واقعا از نفهمي خودم و بچگيم نمي دونم چي بگم . حتي يدفعه ديگه ديدم ول كن نيست و نمي ره پي كارش بهش گفتم من مي خوام برم پي زندگي خودم كه قاطي كرد و اون روي سگشو بهم نشون داد تازه اون موقع فهميدم كه به اين راحتي ها نمي تونم از دستش خلاص شم . گفت فكر كردي به همين راحتيه . مي يام سر كار و آبروتو مي برم . خيلي آدم عوضي اي بود . واقعا بدبخت شده بودم . ديگه مجبور بودم يه كاري كنم كه ازم بدش بياد و ول كنه بره . گفتم يه مدت كه باهاش قرار گذاشتم يه كاري مي كنم ازم بدش بياد و ول كنه بره . ولي به اين راحتي ول كن نبود جالبه كه ديگه فهميده بود مي ترسم و همش تهديد مي كرد . يه بارم بهش گفته بودم كه من و شوهرم همكاريم ولي اون توي يه شعبه ديگه شركتمون كار مي كنه حتي يه بار وقتي بهم گفت كدوم شعبه شركتتونه فهميدم كه مي خواد سر اينم بعدا ازم آتو بگيره الكي گفتم توي شعبمون طرفاي وليعصر . جلسه بعد كه ديدمش گفت چرا بهم دروغ گفتي شركت شما اصلا اونجا شعبه نداره . منم مجبور شدم حوالي منطقه اي رو كه شوهرم كار مي كرد بهش بگم . اينقدر زرنگ بود ك رفته بود اون شعبه رو پيدا كرده بود و حتي با شوهرم به عنوان مشتري حرفم زده بود اينو خودش بهم نگفت بعدا شوهرم بهم گفت .
بعد يه مدت ديگه ولش كردم گفتم هر چه باداباد اونم به روي خودش نياورد و گفت ايشا... خوشبخت شي و بهم گفت فقط براي بار آخر بيا كه ببينمت و يه سري حرفامو بهت بزنم با اينكه ازش بدم اومده بود ولي خدا رو شكر كردم كه همه چي تموم شده و خودش خسته شده ولي قضيه اينجوري نبود خيلي نامردتر از اين حرفا بود بعنوان يه ناشناس زنگ زده بود سركار شوهرمو بهش گفته بود خانومت هر روز سر اين ساعت با فلان كس قرار مي ذاره در صورتيكه من كلا شايد اونو 4 بارم نديده بودم ولي بدروغ گفته بود هر روز مي بينتش . اونروز رفتم و خيلي آروم همه چي تموم شد و بهم گفت فقط اگه يه روز پشيمون شدي و طلاق گرفتي تو رو خدا به ياد منم باش . اونروز اومدم خونه شوهرم يه كلمه باهام حرف نزد هر چي بهش مي گفتم روشو اونور مي كرد بنده خدا اومده بود و همه چي رو ديده بود ولي نمي دونم چرا داشت خودداري مي كرد هر چي بهش گفتم چته جواب نمي داد . تا صبح فرداش كه مثل هميشه داشتيم مي رفتيم سر كار . توي راه بهش گفتم چته چرا از ديروز اينجوري شدي و حرف نمي زني كه ديگه همه چي رو گفت . داشتم مي مردم ديگه . واقعا شانس آورده بودم كه به قول خودش منو همون جا نكشته بود . وقتي ديگه ديدم هيچ چاره اي ندارم . همه واقعيتو گفتم و بهشم گفتم كه چرا رابطمون ادامه پيدا كرد بهش گفتم كه اون يه جورايي داشت باج مي گرفت همه چي رو با جزييات بهش گفتم . واقعا هم هيچي بينمون نبود . حتي خودش گفت ديدم كه اون پسره مي خواست بهت دست بده و تو دستشو نگرفتي . و همون جا زنگ زد به پسره و باهاش حرف زد و لي پسره ول كن نبود همش مي گفت تو بايد طلاق بگيري و از اين حرفا شوهرم اونجا واقعا فهميد كه هيچ چي بينمون نبوده و واقعا تقصير اون پسره بوده ولي بعدا نتونست منو ببخشه . در صورتيكه اون خودش به من مي گفت كه وقتي با اون دختره دوست بوده با هم كوه مي رفتن و خيلي بهش علاقمند بوده و باهاش دستم مي داده و واقعا اين انصاف بوده و حق من بوده كه اونو ببخشم با همه اون رفتاراش كه جلوي چشم من مي كرد ولي اون منو فقط به خاطر چيزي كه واقعا حقش نبودم نبخشه .
واقعا هميشه دلم از اين مي گيره كه واقعا اين حق من نبوده . مي دونم بالاخره اون مرده و شايد خيلي بهش برخورده مي گم كه همين كه منو نكشته بود خدا رو شكر مي كنم ولي اين حق من نبوده قبولش ندارم .
از همينش خيلي دلگيرم كه هميشه مقصر اشتباهاتي شناخته شدم كه خودم مي دونم حقم اين نبود خدا مي دونه كه هر باري كه اون پسره رو مي ديدم چقدر گريه مي كردم كه من عاشق شوهرم هستم و دست از سر من برداره . ولي آخرش چي شد . هيچي مقصر شناخته شدم كه شوهرمو دوست نداشتم
ولي اون چي با پررويي مي نشست كنار من و از اون دختره صحبت مي كرد و روزايي كه با هم گذرونده بودن . آخرشم با پررويي طلبكار بود از من كه چرا اينكارو كردم . مگه اون نكرده بود پس چرا من هميشه انقدر بدبختي بايد بكشم .
شماره مشاوري رو هم كه پيشش مي رفته ندارم كه الان برم پيشش بهم هم نداد همون موقع .
واقعا يعني خدا خودش نمي دونه كه من هر كاري كردم واسه نگهداشتن زندگي بود خدا نديده گريه هاي منو . اگه مي گفتم يه بار واسه هوسم با اون پسره رفتم بيرون دلم نمي سوخت و راحت تر قبول مي كردم حرفاي شوهرمو ولي نمي تونم چون حقم نبوده .
اونباري هم كه رفته بود پيش مشاور رفته بود همش از من بد گفته بود گفته بود با همكاراي مردش مي خنده اصلا چرا مي ره سركار . من دوست ندارم زنم اينجوري باشه . و خوب معلومه مشاورم بهش گفته بود اگه داري اينقدر از دستش عذاب مي كشي خونتو جدا كن ازش . ولي به خدا من اينجوري نيستم اگه عيب اونو بگو صد تا هم از عيباي خودمو مي گم .
فكر مي كنيد ايراد من چيه از نظر اون . به خدا اگه بگم دل سنگ برام مي سوزه . همكاراي ديگه زنم هميشه خيلي راحت با مرداي ديگه همكارمون سلام و عليك مي كنن حتي شوهراشون هم مي دونن آخه حرف بدي نمي زنن با هم سر كار شوخي مي كنن مي خندن . حتي با هم رفت و آمد خانوادگي پيدا كردن . مرداي همكارمون هم خودشون زن و بچه دارن اصلا تو فكر اين چيزا نيستن كه شوهرم مي گه . شوهرم مي گه وقتي داري مي ري سركار يه سلام مي دي شب كه مي ياي يه خداحافظ همين و بس . تو اصلا نبايد با همكار مردت حرف بزني مگه من با همكاراي زنم حرف مي زنم . نه صبح يه سلام مي دم شب يه خداحافظي . خوب آخه من چيكار كنم ديگه كي الان اينجوريه .
منم دقيقا بر عكس اونم . اگه سركار هر كي ازم كمك بخواد نمي تونم بپيچونمش . بدبختي اينجاست كه عادت دارم همه چي رو براش تعريف مي كنم البته اين اواخر ديگه كار دستم اومده بود . مثلا يه بار زنگ زد يكي از همكاراي آقام بالاي سرم بود . بنده خدا داشت يه سوال كامپيوتري مي پرسيد كه تخصص من بود داشتم بهش جواب مي دادم كه شوهرم زنگ زد . من خيلي معذب بودم خوده مرده هم معذب شد رفت يه كم دورتر وايستاد تا حرف من تموم شه . من به شوهرم گفتم مي شه 5 دقيقه ديگه باهات تماس بگيرم . گفت چرا گفتم يه كاري دارم بهت زنگ مي زنم . بعد 1 دقيقه هم نشد كه جواب همكارمو دادم و اونم رفت و كلي معذرت خواست كه وسط تلفنم مزاحم شده . وقتي به شوهرم گفتم فلاني كارم داشت كلي بد و بيراه به من گفت و تا دو روز قهر كه صد دفعه گفتم ببا همكاراي مردت فقط سلام و عليك كن . نگفتم تو درست نمي شي هميشه هميني . و ايندفعه هم سر همين قضيه هم مي گفت كه تو درست بشو نيستي تو اگه شوهرتو دوست داشتي اصلا سر كار نمي رفتي يا اين جور كه من مي گفتم رفتار مي كردي اصلا تو توي خونتو اين حرفا تو اين كارا رو عيب نمي دوني ولي من مي دونم . به خاطر همينه كه مي گم ما با هم تفاهم نداريم و بايد از هم جدا شيم . اونوقت تازه من بدبخت هر دفعه بايد معذرت خواهي كنم ه باشه ايندفعه هر جور تو بخواي مي شم قول مي دم و از اين حرفا ولي به قول اون اين توي خونمه و نمي تونم تركش كنم .







علاقه مندی ها (Bookmarks)