دوستاي عزيزم.
اينكه گفتم از همسن هاي خودم جوانتر به نظر ميرسم شايد به خاطر اينه كه در خانواده اي تربيت شدم كه در طول مدتي كه در آن بودم دو يا سه دفعه مشاجره پدر و مادرم را ديدم .آنها هنوز عاشقانه همديگر را دوست دارند. براي درس بچه ها و مشكلاتشون سختگيري نميكردند. و ما را به اين سمت سوق ميدادند كه مشكلاتمون را با آرامش حل كنيم.من وقتي ازدواج كردم همين طور فكر ميكردم اما همسرم مدام ميگفت تو بيخيالي . در حاليكه اين بيخيالي نبود بلكه آرامش بود . او نميتونست درك كنه كه بدون ايجاد استرس در اطرافيان هم ميشه مشكلات را حل كرد.خانواده او خانواده خيلي سخت گيري هستند. مادرش زندگي را خيلي سخت ميگيره و اين رفتار به صورت بزرگنمايي شده در همسر من وجود داره .من اكنون هم در محيط كار و دانشگاه آرام هستمطوريكه همه تصور ميكنند چقدر در زندگي من همه چيز روي رواله. اگر حلقه ازدواج نداشته باشم در محيطهاي جديد فكر ميكنند ازدواج نكرده ام و خيلي ها از شنيدن اينكه من بچه هم دارم تعجب ميكنند و گاهي باور نميكنند و در نهايت ميگويند حتما در سن پايين ازدواج كرده اي . همسر من اوايل اينقدر كمالگرا نبود ولي اين بيماري رفته رفته باعث شد كه ستون زندگي ما سست شود.
درباره شركت در جلسات مشاوره گفتيد من خودم گرچه روانشناسي و مشاوره نخوندم ولي هميشه به مباحثش علاقمند بوده و هستم و معتقدم كه بسياري از ريشه هاي ناهنجاريهاي رفتاري در روان و گذشته افراد ريشه دارد چند روز پيش كه دوباره مسئله مشاوره را مطرح كردم او گفت ما نيازي به مشاوره نداريم و اصلا ما مشكلي نداريم . تو توي مسائلي كه به من مربوطه دخالت نكن و اقتدار من را زير سوال نبر ،مشكلي وجود نداره .بعد از چند روز به من گفت تو همه اش با كنايه با من حرف ميزني ،بهش گفتم چون از دستت ناراحتم ،تو وانمود ميكني مشكلي توي زندگيمون وجود نداره و در مقابل رفتارت با من حتي يك معذرت خواهي نميكني ،گفت من هيچ وقت از تو معذرت نميخوام ،بازهم اگر بخواي پاتو از گليمت دراز تر كني همين برنامه است.موضوع اينه كه ايشون كمال گرايي بيمارگونه اش را اختلال نميدونه، فكر ميكنه من براي تربيت و درس بچه ها كوتاهي ميكنم در حاليكه دختر من در مدرسه جزء شاگردهاي خوبست ولي در امتحان پيشرفت تحصيلي كه به صورت تستي برگزار شد ،با نمره 75 درصدميانه كلاس شد و ايشون آنقدر دادو هوار راه انداخت و به من و فرزندم توهين كرد كه دارم از دست شما ميميرم .اين زندگي نكبت وار....
نميدونم چطور بايد او را راضي كنم كه به روانپزشك و مشاوره مراجعه كند. دفعه قبل خودش احساس بيماري كرده بود و پيش روانپزشك رفته بود و روانپزشك هم بهش قرصهايي داده بود كه خواب آلوده اش ميكرد به خاطر همين يك دوره استفاده كرد و سرخود قطع كرد و ميگفت درجايي خوانده است كه اين داروها باعث سرطان ميشود.
او بسيار لجوج است.نميدانم چطور بايد او را راضي كنم پيش روانپزشك و مشاوره برود.
اكنون مدتي است كه روابطمون خيلي محدود شده و زياد با هم حرف نميزنيم.
نميدانم چه كاري بايد انجام دهم .آيا سردي روابط باعث ميشود كه در افكارش بازنگري كند؟
يا اگر نه و وضع را بدتر ميكند چه كاري ميتوانم انجام دهم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)