نقل قول نوشته اصلی توسط iMoon
خب نازنین جان ببین هیچ وقت بدون فکر کاری رو نکن ...
خودت میگی وقتشو ندارم و خیلی کارا هم هست که نکردم ولی ته دلت هم پیش طرفه ...این اصلا بد نیست ...
ولی یه سوال
اگه اینایی که رد میکنی ...مثلا با یکیشون صمیمی میشدی و میدی که حتی خیلی بهتر از طرف هم هست چی ؟؟؟ اگه یکی از این افرادی که به عنوان خواستکار میاند اولش به طور اتفاقی دوست میشدی و میدیدی که نه واقا طرف کارش درسته بعدش چیکار میکردی ؟؟
میدونی چی میخوام بگم..! میخوام بگم خیلی پیش امده که افرادی که به عنوان خواستگار جلو میاند شاید از دوستان صمیمی که فکر میکنیم غیراز اون نمیشه بهتر باشند ولی ما روی فکر قبلی و تصوراتمون طرفو رد میکنیم ...به شخصه اینو اشتباه میدونم ..سعی کن احساساتتو کنترل کنی هرچند سخته ...
بعد به این حرف دقت کن ...گذشته ادم سطل زباله نیست که از کنارش رد نشیم ..در واقع گذشته هر کدوم از ما گنجینه ایی از طلا و جواهراته ...که میتونیم از اینا استفاده کنیم ...رو این حرف فکر کن ... از گذشتت لذت ببر هرچند تلخه ولی قبول کن باعث رشدت شده ..بالاخره همیشه یه بهایی هم داره ...تا زمانی که نپذیری همیشه در هر مقطعی و هر موقع که اتنظارشو نداری سراغت میاد و اذیتت میکنه ..
اگه ازش میخوای عبور کنی از صمیم قلب بپذیرش و با به خودت بگو که درسته اینطوری شد ولی کلی تجربه بدست اوردم و بهتر میتونم راحمو بشناسم ...شاید زمانی برسه که بچه دار هم شدی و این موضوع هم تو فکرت بیاد یه لبخند بزنی وبگی یادش بخیر ...چون پذیرفتیش ...
اگه بپذیریش همسر ایندتم میپذیره ولی اگه نپذیری ناخوداکاه که یهو رو بشه حتی همسر ایندتم بهت شک میکونه که نگنه به فکرشی ...در حالی که اصلا اینطور نبوده ....
خیلی خوبه که بچه بابایی هعستی ...خود منم باباییم شدید ...ولی یواش یواش باهاش باید کنار بیای و بپذیری که محبت همسر و پدر چیز مجزایی و نمیشه از همسرت توقع اون محبت داشته باشی ..هر کدوم برای خودشون چیز مجزایه و لذت هرکدوم چیز عالیه ..
رو حرفام بیشتر فکر کن نازنین
لاقربطا


اینو از ته دلم می گم که حرفاتون برام خیلی جالب بودو بهم یه حس و دید دیگه ای نسبت به اون قضییه داد ....
دقیقا مشکل من همین بوده که خواستم از گذشتم بگذرمو فراموشش کنم چون هیچ وقت فکر نمی کردم قرار همچین اتفاقایی برام بیوفته و انتظار داشتم تمام احساسمو برای یک نفر خرج کنم ... که اینم باز یه اشتباهم بود که تو تاپیکای دیگه به این نتیجه رسیدم ...
تمام این حرفایی که زدین نیاز داره یه روح بزرگ داشته باشی که به قول شما با همون یه لبخند هیچ تاثیری تو زندگی آدم نداشته باشه .... سعی می کنم اون قدر بزرگ شم که بتونم حرفاتونو عملی کنم ...
راجب اون حرفاتون هم بله قبول دارم شاید اگه فرصت می دادم به اطرافیانم دیدم تغییر می کرد ..
شاید یه مسئله ی دیگه هم این باشه که دوست داشتم قبلا با اون شخصی که قرار ازدواج کنم قبلتر از اون خودم باهاشون آشنا می شدم که اینم احتمالا یه اشتباه!!!!!!!!! البته دیگه نخواستم همچین اتفاقی بیوفته ..
اما از ازدواجی هم که کسی منو پیشنهاد کنه زیاد خوشم نمی اد و نمی تونم قبول کنم ....
راجب پدرم هم آره دقیقا شاید به خاطر بچه آخر بودن باشه ... وقتی هم که به این موضوع فکر می کنم می بینم انگاری هنوز بزرگ نشدم که جلوی پدرم بشینمو باهاش راجب این موضوع حرف بزنم ...
درکل واقعا حرفاتون عالی بود انگار که تو شرایط طرفتون قرار دارین ...
و بهشون بازم فکر می کنم
منظورتون از لاقربطا چییه ؟ تو همه ی تاپیکاتون دیدم !!!
ممنونم