دوستان خوبم بابت محبتهای بی دریغ تون ممنونم. مرسی سارا بانوی عزیز... ضمن تشکر از این همه توجه بابت خوندن تاپیک های قبلی...یه نکته رو بگم، من تو اولین پست هام چون به اسم خودم عضو شده بودم و نمیخواستم یه وقت شوهرم از بودن این سایت مطلع بشه خیر سرم اومدم و یکم تغییر هویت دادم و مثلا با یکی دو سال تغییر در سن مون میخواستم منو نشناسه که همون روزای اول اتفاقی سایت رو باز کرده بود و شناسایی شدم و لو رفتم
ولی در واقع من 24 سالمه و شوهرم 25 (کمتز از یک سال تفاوت سنی داریم) و 4 ساله که ازدواج کردیم و همون طور که قبلا گفته بودم به خاطر اجبار خانواده ی من زود وارد زندگی مشترک شدیم... بماند...
سارا جان اگه بگم حرفات رو چندین بار مرور کردم دروغ نگفتم و سعی کردم از تک تک کلماتت نهایت استفاده رو ببرم...و وقتی احساسات زجر آور شما رو خوندم دیدم که چه قدر بهم شبیه هستیم...البته امیدوارم منو به عنوان خواهر کوچکتون قبول داشته باشی...
در جواب صحبت هات بگم که منم هر کاری از دستم بر اومد انجام دادم..البته نه مثل اون ولی باور کنین همیشه کنارش بودم...3 ماه بعد از تموم شدن درسم رفتم سر کار و دو شیف کار میکردم و با اینکه از نظز وضعیت مالی خدا رو شکر بهتر از اون روزا بودیم اما رفتم تا بهش ثابت کنم که هستم و بعد از گذشت یک سال بازم ساز مخالف زد و گفت: نمیخوام بری سر کار و اصلا همو نمیبینیم و من ترجیح میدم که خونه باشی و به امورات خونه برسی... و اولش یکم مخالفت کردم اما گفت من همین پول رو بهت ماهیانه میدم اما تو بشین تو خونه و نمیخوام بری سر کار... منم گفتم: چشم...
==========================================
آره من همیشه دروبین رو سمت خودمم گرفتم و نمیگم 100% اون مقصره!!! یادمه قسمت 5 یا 6 سریال قلب یخی رو داشتیم با هم میدیدم و طبق حرفای دوستام که گفته بودن از شخصیت "حامد" متنفریم منم با توجه بیشتری روی این شخصیت زوم کردم و بعد از دیدن رفتارهای اون و خانومش و خیانت اون به زندگیش با شوهرم یه بحث اجتماعی 2 ساعنه داشتیم و من تازه طرفدار "حامد" بودم و نتیجه این فاصله ها رو رفتارهای خود خانومه میدیدم و بهش حق میدادم تا حدودی و شوهرم همیشه از این فکر بازه من تعریف میکرد اما... راستش ما ادما خوب بلدیم موعظه گر باشیم البته منظورم شخصه خودمه و سوء تعبیر نشه و وقتی نوبت خودمون میشه یه آدم بی منطق مشیم و فقط و فقط بدی های طرف مقابل مون رو میبینیم و تنها او رو مقصر... مثل کاری که من در ابتدا کردم ... اما ...
آره منم مقصرم ... اما نه به اندازه ای که قلبم شکسته بشه و احساسم لگدمال ...
==========================================
درسته 24 سالمه اما باور کنید خیــــــــــــــــلی بیشتر از سنم بالا و پایین زندگی رو تجربه کردم و هیچ وقت یادم نمیره از اون روزایی که هیچ بودیم و حالا همه چیز... هیچ وقت یادم نمیره روزایی که تا سرحد مرگ گریه میکردمو از زندگی ناراضی... و همین طور هیچ وقت یادم نمیره روزایی که در خوشی و شادی غرق بودم و به وجود شوهرم مفتخر... هیچ وقت یادم نمیره از چه بحران هایی تو زندگیم گذشتم... من یاد گرفتم همیشه میگذرد.. چه بخواهی چه نخواهی... و این وسط چقدر خوبه کاری کنم که از این گذشتن ها درس بگیرم...
شوهرم خیلی اهل مطالعه اس و یکی از بزرگترین آرشیوهای کتاب های روانشناسی رو داره و اصلا اون منو از همون روزای اول با روانشناسی آشنا کرد...امروز 2 ساعت با هم یه سری از کتاب های آنتونی رابینز رو شر کردیم و با هم تجزیه و تحلیل...و سعی کردیم بازم از صحبت ها و راهکارهای بزرگان استفاده کنیم و در آخر یه سری خواسته هامو بهش گفتم وا ونم یه سری توقعاتش رو بهم گفت...
میخوام سعی کنیم خوب باشیم و از بودن در کنار هم لذت ببریم مثه اون روزای اول...
الان میخوام کمکم کنین چی کار کنیم که حس تکراری بودن نسبت بهم نداشته باشیم،حسی که فکر میکنی این دیگه مال توئه و حالا اگه یکم ازش فاصله بگیری اتفاقی نمیوفته واون 100% مال توئه... ما هر دوتامون دچار همچین حسی شدیم و میخوایم بهتر باشیم...
==========================================
به همفکری تون بازم نیاز دارم دوستای خوبم...










علاقه مندی ها (Bookmarks)