سلام . اشکالی نداره .
من اگه ذره ای حدس میزدم عکس العمل مادرم چیه هرگز بهش چیزی نمیگفتم چون میدونی عکس العملش چی بود اصلا" قضیه رو باور نکرد فکر کرد من از روی حسودی دارم این حرف رو میزنم . حتی وقتی بهش گفتم برو وسایلشو نگاه کن خیلی خونسرد بود و گفت من خودم می دونستم البته من کاملا" اینو فهمیده بودم که دروغ میگه گفتم حتما" می خواد کاری بکنه که داداشم پیش من خجالت نکشه ولی بعدها متوجه شدم که فکر کرده من اون ابزار رو به عمد گذاشتم و از روی حسودی مسلما" من اگه این عکس العمل رو میدونستم هیچ وقت بهش نمیگفتم .
موضوع من با داشم اصلا" قابل مقاسه نیست اون خودش بیمار شد . اما اینا میخوان منو بیمارکنن .
من منظورتو تقریبا" فهمیدم که میگی اگه اونا نمیدونن نباید از خانوادشون بد بگن من باید بهشون بگم من باید بگم این کارارو نکنن . راستش من خودمم به این نتیجه رسیده بودم و مدتها بود سعی میکردم رابطم طوری بشه که به حرفم گوش بدن تقریبا" هم رابطم با مادرم خوب بود و اتفاقا" همین هم باعث شده بود که برادر و خواهر بزرگترم خیلی حسودی کنن و اتفاقا" اونا تصمیم گرفتن من رو از صحنه خارج کنن .وگرنه اگه من واسشون ضرری نداشتم که کاری بهم نداشتن .
من همه این حرفایی که زدی رو میدونم . اما دیدم از دست من کاری بر نمیاد واسه همین میرفتم پیش مشاور که اونا کمکم کنن تا خانوادمو متوجه کنم که داداشم که خودش این همه مشکل اخلاقی داره نباید واسه خانواده تصمیم بگیره . متوجهشون کنم که نباید برن بیرون از دخترشون بد بگن مگه من آینده نمیخوام .اینکه بابام نباید اینقدر با ما دشمنی کنه اینکه اون بچه نمیخواسته تقصیر ما نبوده که هر جور دلش بخواد باهامون رفتار کنه . اینکه این دلیل نمیشه که چون مرده هر کاری دلش بخواد بکنه . همینجا هم جواب سوال دیگتو بدم ببین بابای من همیشه میگه من فقط یه بچه میخواستم که موقع پیری ازم نگهداری کنه و بقیه اضافه هستن . این فقط شامل من هم نیست .رفتارش با بقیه هم اونقدر جالب نیست ولی با من بدتره چون داداشم خیلی اون رو بر علیه من میشرونه . و خودمم نمیتونم خواسته هاشو بر آورده کنم . چون میگه دختر اموال پدرشه ارزشی نداره . میخواد من حرفی نزنم اضهار نظری نکنم
نه چیزی بخوام نه حرفی بزنم میگه دختر نباید کار کنه اگرم بکنه باید پولشو بده باباش میگه پدر باید انتخاب کنه دخترش با کی ازدواج کنه و پدر حق داره برای منافع خودش اونو به هر کسیدلش خواست بده و هر کاری دلش میخواد بکنه. رک بگم من هر گز نمیتونم اینجوری باشم .
موضوع قاطی شدنم با همسایه هام واسه این نبود که کسی رو خراب کنم می خواستم یه جوری بشه که خودشون مسئله دستشون بیاد و بفهمن مسئله ما ربطی به این نداره که من کار خلافی کردم .
نمیدونم میتونی خودتو جای من بگذاری فکر کن بابات میخواد تورو بندازه تیمارستان یا میره بیرون میگه تو مشکل اخلاقی داری . یعنی تو به خاطر اینکه مسلمونی و اون باباته پا میشی میری تیمارستان یا وقتی بابات میگه تو دختر فاسدی هستی تو هیچ عکس العملی نشون نمیدی به این امید که اون دنیا باباتو واسه این عملش مجازات میکنن ؟
در مورد خوب شدن با داداشمم من قبلا" باهاش خوب بودم ولی بعد از اینکه فهمیدم چه کارایی میکنه رابطم باهاش خراب شد . و اصلا" من میخوام اینو بگم که چرا کسی که صلاحیت اخلاقی نداره باید برای یک خانواده تصمیم بگیره ؟چطور آدم میتونه حرف کسی رو گوش بده که قبولش نداره ؟
داداشم هیچ کاری نکرده که حرفشو اینقدر قبول دارن اتفاقا" به نظر من که خیلی هم دردسر داشته علت قبول داشتنش اینه که خانواده پدر من خیلی سنتی هستن این در خانواده اونا رسمه که فرزند اول پسر واسه خانواده تصمیم بگیره . و دختر جزء مال و اموال به حساب بیاد .








علاقه مندی ها (Bookmarks)