سلام پرناز عزیزم، شرمنده من می دونم صبح یه مقدار تند رفتم.
- اول از همه یه چیز رو بگم، پس فردا، خدا هر کی رو به جای خودش مواخذه می کنه، به شمای فرزند می گه آیا دستور من رو اجرا کردی که گفتم به پدر و مادر و خانوادت احترام بذار! اصلاً کاری نداره که رفتار پدر شما چه طوری بوده چون پدرها هم به جای خودشون در به ازای وظایفی که در حق فرزندشون دارند مواخذه می شن.
-چه طور توی این همه مدت متوجه نشدی که مادرت عکس العملش در برابر این جور مشکلات چیه؟ مثلا یه مادر چی کار می تونه بکنه؟ در صورتی که مادر شما به بهترین شکل می خواست برخورد کنه به این صورت بود که با داداشتون دعوا کنه، که اینم علاوه بر اینکه اصلاً باعث نمی شه اعتیاد بره کنا، بلکه باعث می شه دادشتون توی روی خونواده وایسه!!!!!در مورد اعتیاد برادرم اتفاقا" من وقتی متوجه شدم خیلی هم دلم براش سوخت وگفتم از ناراحتی وضعیت داداشم دست به این کار زده . ولی چی کار میکردم باید موضوع رو مسکوت میگذاشتم تا به جایی برسه که دیگه کاری از دست کسی بر نیاد ؟ نه من باید به پدر و مادرم میگفتم تا یه کاری کنن تا کمکش کنن من خودم به تنهایی چه کاری میتونستم بکنم و اونقدر ترسیده بودم که اصلا" نمیدنستم باید چی کار کنم پس گفتم باید به بزرکتر ها بگم تا از تجربشون استفاده کنن و کمکش کنن .
-من نظرم رو در مورد این گفتم که از این که حرف مردم بیاد وسط به شدت مخالفم، پس جار زدن چه معنی ای پیدا می کنه؟ اینکه بری به مادرتون بگی!! من نمی دونم شما اخلاقه مادرا رو نمی دونین؟ ما که تو خونمون می خوایم کل اعضای خونواده یه چیز رو متوجهشن، اون موضوع رو به مادرمون می گیم!!!من موضوع اعتیادشو و کارای دیگرشو هیچ جا جار نزدم فقط با گریه و ناراحتی به مادر و خواهرم گفتم فقط واسه این که یه کاری کنن .
شما متوجه نشدین؟ پس الان نباید از بقیه اعضا انتظار کمک داشته باشین.در مورد داداش دیگرمم من متوجه نشده بودم که دارن بیخودی میبرنش .چون اون یه حرفایی میزد که همه میگفتن از روی دیونگیشه ولس بعدا" دیدیم درسته . در ضمن باید بگم وقتی بابام رو حرف داداشم حرف نمیزنه و اون با اجازه خودش هر کی رو میخواد میفرسته تیمارستان یا هر کار دیگه ای انجام میده من چی میتونستم بگم . من فقط بهشون میگفتم هر چی تو خونه میشه تقصیرش نندازین . یا اینقدر روش حساس نشین مثل آدم عادی باهاش برخورد کنید .تا رفتارش عادی بشه . بیشتر از این قدرت نداشتم .
چرا این حرف رو در مورد بقیه ی فرزندان نمی زننن؟ (به استثنای داداشتون که تیمارستانه) چرا به شما گیر دادن، اون خواهرتون و 2 تا برادرتون چه رفتاری با پدرتون دارن؟ آیا بابا با اونا هم همین رفتار رو می کنن؟این من نیستم که دارم بابامو از خودم دور میکنم اونه که من رو از خودش دور میکنه و همش میگه من بچه نمیخواستم و جلوی همهاز من بد میگه و آبروی من رو میبره من فقط به جای اینکه مثل دادشم دیونه بشم یا مثل داداش بزرگم معتاد بشم خودمو با این شرایط وفق دادم یعنی گفتم اگه اون منو نمیخواد خوب منم حرفی ندارم منم از اینجا میرم تا راحت باشه . همین .
ببین من اصلاً نگفتم شما تنها، گفتم این مشکلات رو خونواده دارن، خودتون گفتین بعد از درگیری کلی نقشه داشتم و می خواستم خیلی کارا کنم و به همسایه ها بگم.... یا یادمه گفتین می خواستم با همسایه ها بجوشم.... (البته دقیقا یادم نیست اما یادم مثل این کلمات رو به کار بردین و الانم وقت نیست پیداشون کنم)این من نبودم که به مردم بیشتر از خانوادم اهمیت دادم . اونا بودن که به محض اینکه سر و صدای به قول شما 4 تا آدم بیکار در اومد گفتن حالا ما باید دیونش کنیم یا بفرستیمش جایی تا از دست این حرفا راحت بشیم اگه خونده باشین تو پستای اولم نوشتم که به محض اینکه این حرف در اومد که خبرشم دادشم آورد خونه رفتن همه جا گفتن دیونه شده میخواد مارو بکشه میخوایم بندازیمش تیمارستان .
من منظورم این نبود که پدر شما هم باید این کار رو انجام بدن!! منظورم حرف پدرم بود!! توی خونه ی ما پدرم به من گفت، توی خونه ی شما، شما باید به پدرتون بگین.ه نظر من شما نباید من رو با خودت مقایسه کنی این پدر شماست که شما جمع میکنه دور هم میگه باید از هم طرفداری کنید بابای من نه تنها جلوی کارای داداشمو نمیگرفت بلکه هر کاری میکرد میگفت خوب کردی و اصلا" من واسه چی باهاشون در گیر شدم مگه قبل از این موضوع من در مقابل کاراشون در مقابل اینکه بابام هی مگفت من بچه نمیخوام باهاشون درگیر میشدم ؟ بعد از اینکه داداشم تصمیم گرفت من رو بندازه تیمارستان بعد از اینکه هر چی دلش خواست درباره من گفت و اونا هیچی بهش نمیگفتن که هیچ خودشونم ازش تقلید میکردن باهاشون درگیر شدم .
ببین این خیلی فرق داره، از خدا می خوام که برای هیچ دختری نخواد، می دونین اونا چقدر آرزوی خونواده ی شما رو دارن؟بعدشم به نظر شما وقتی بابام میره بیرون میگه دختر من با یه مرد غریبه رابطه داشته مواظب پسراتون باشید کم از فروختن منه . قطعا" نیست .من چطور به عوض این کارش باید دوسش داشته باشم ؟ من با این حرفش از خودم متنفر شدم اون که دیگه جای خود داه .
من توی یکی از تاپیکا پرسیدم که وقتی یه خصوصیت بد یه نفر باعثه ایجاد تنفر بشه، چه شکلی می تونیم بقیه ی خصوصیات خوبش رو ببینیم!( به جان خودم این جا جوابم رو گرفتم)
ببین، اگه شما یه آدمی که از نظر جسمی بیمار شده رو ببینی چی کار می کنی؟ الان بیماری روح رو هم همون بیماری جسم ببین!! رفتار غیر عادی یه نفر رو بیماری جسم ببین! کمکش کن تا خوب شه!!
چرا تو برای خودت ارزش قائل نیستی!!! تو پیش خودت ازشون بد حرف زدی، تو به خودت اجازه دادی ازشون متنفر شی!!در آخر می خوام به این نکته توجه کنید که من هیچ وقت از خانوادم جایی بد نگفتم .من فقط حرفامو اینجا زدم که کسی نه من رو میشناسه نه خانوادمو . آیا 4 تا درد و دل من در مقابل کارای اونا که میخواستن من رو دیونه کنن و میخواستن و میرفتن از من همه جا بد میگفتن به حساب میاد ؟ اینجا از اسمش پیداست آدم واسه میاد حرف میزنه واسه مشاوره و فهمیدن راه درست .حالا اگه کسی منو شناخته هم بهش میگم حرفای منو شنیدی خانوادمم میشناسی بیا و به من بگو راه درست چیه ؟
ببین عزیزم، راه حلی که من ارائه می دم، اما نمی دونم درسته یا نه!
نمی دونم داداشت ازدواج کرده یا نه! اگه ازدواج نکرده باید یه کاری کنی ازدواج کنه!
توی خونه شما الان داداشتون نقشه اوله، اگه با داداشتون خوب بشین همه چیز حله! غرورت رو بذار زیر پا و برای از میدون خارج کردن داداشت این کار لازمه!
شما باید ببینی داداشت پی کار کرده که این همه حرفش رد خور داره! تو باید به مرور جایگزین داداشت شی و نقش اول رو خودت بر عهده بگیری!
یه مدت کامل باید نقش بازی کنی!!! یر اساس چه سناریوی؟ بر اساس این که اونا چی می خوان!! با سیاست باید بری جلو!! اگه جای داداشت بشینی همه چیز حل می شه، می تونی خونوادت رو به هر سمت می خوای ببری!







علاقه مندی ها (Bookmarks)