سلام
راستش چند روز پیش دوباره با خانوادم درگیر شدم . خیلی خیلی شدید . میخواستم از خونه برم . خیلی حالم بد بود . خانواده گرفتن و نگذاشتن و گفتن باید بریم دکتر 2 روز زجر آور رو تحمل کردم تا نوبت دکترم رسید . متاسفانه طرف یه دکتر خیلی خیلی سطح پایین بود . من حرفامو براش تعریف کردم و با اینکه بهش توضیح دادم که تو باید حرفای منو ثابت کنی من اومدم اینجا که تو حرفای منو ثابت کنی و بهم کمک کنی تا حق خودمو بگیرم اون مادرمو صدا کرد و خیلی بچه گانه حرفای منو تحویل مادرم داد .مادرمم هی جلوش عجز و لابه می کرد که خانوم دکتر دستم به دامنت کمک کن دخترم هی میگه ما این کارو کردیم و اون کارو کردیم کاراش نتیجه داد ودکتر برگشت به من گفت تو باید حرفاتو ثابت کنی تو باید واسم مدرک بیاری تو باید استادتو بیاری تا حرفاتو تایید کنه تو که میگی بابات میخواد تو رو بندازه دیونه خونه باید واسم مدرک بیاری گفتم که من اگه میتونستم مدرک پیدا کنم که پیش دکترنمیومدم خودم مدرک رو نشونشون میدادم وحرفامو ثابت میکردم . چند تا راه بهم گفت گفت میکروفن بگذار خونه گفت با موبایلت حرفاشونو ضبط کن .استادتو ورداربیار و از این چیزا . حرصم گرفته بود داشتم می مردم آخرش گفت باید یه تست روان شناسی بدم وقتی رفتم بیرونتا تست بدم دیدم مادرم داره با دکتر پچ پچ میکنه سریع رفتم جلو و دیدم حرفاشون قطع شد دیگه حال خودمو نفهمیدم و گفتم من دیگه تست نمیدم و زدم از مطب بیرون و رفتم خونه . خیلی حالم بد بود گفتم به خدا که دیگه من هر کاری میکنم به فکر همه کاری افتاده بودم از مواد . فرار . هر کاری .. اما اومدم خونه دیدم هر کاری کنم خودمو بد بخت تر از این کردم گفتم دیگه خودمو راحت میکنم و واقعا" قصدشو داشتم . و هی به خدا میگفتم که من رو به خاطر این کار به جهنم نبره چون که خودش حال و روز منو میبینه و من چاره دیگه ای ندارم بالاخره از دست زدن به خیلی کارا که بهتره . خیلی گریه کردم وباهاش حرف زدم ولی یه مرتبه دلم آروم شد میدنید یه فکری به ذهنم رسید . گفتم مگه خانوم دکتر نگفته من دچار توهم شدم مگه مادرم نگفته ما این کارارو نکردیم و همش دروغه چرا من نرم و با این فکر زندگی نکنم ؟ مگه دکتر نگفت که از این به بعد همه حرفاشونو ضبط کن پس دیگه اونا جرات ندارن حرفی بزنن . جرات ندارن منو ماخذه کنن . جرات ندارن منو دیونه کنن و بفرستن جایی . جرات ندارن هیچ شرارتی بر علیه من کنن . منم رفتم بهشون گفتم که آره من مریض بودم ولی دیگه خوب شدم . دیگه از اون فکرای بد نمیکنم . دارم سعی میکنم باهاشون خیلی قاطی شم اینجوری حد اقل بهونه ای ندارن کاری کنن . فعلا" که اینجوری تظاهر میکنم .و به نظرم خیلی به نفعم هست که اوضاع اینجوری باشه . ولی مردمو که نمیشه گول زد میدونم باید خیلی تلاش کنم تا به موفقیتهایی برسم وبتونم نظرشون رو عوض کنم تا منو قبول داشته باشن . ولی بعضی وقتا خیلی دلم میگیره میدونید خیلی سخت آدمو خودشو به خنگی بزنه .








علاقه مندی ها (Bookmarks)