میدونم که باید قوی بشم و میخوام که قوی باشم . اما خیلی سخته که کسی رو نداشته باشی که زندگیت براش مهم باشه . سرنوشتت و زندگیت .
قبول دارم، سخته. خیلی هم سخته. اما آدم هایی از این دست خیلی زیادند. دختران پرورشگاهی. و حتی کم نیستند کسانی مثل تو، با داستان ها و زندگی های متفاوت.
پرناز جان، نمی خوام بگم شرایطی مثل تو داشتم، اما همچین بهتر از تو هم نبود.
من تونستم، پس تو هم می تونی.
می دونم، ترس از آینده، ترس از سیاهی، ترس از اتفاق بد، ترس از .....
می دونم، خودم با تمام وجودم لمسشون کردم.
اما یک چیز رو هم خوب به خودم یاد دادم. باید قوی باشم. خیلی وقت ها اصلا به حرف ها فکر نمی کردم.
کاملا درک می کنم وقتی می گی حتی گاهی آدم به خودش شک می کنه. اینکه نکنه واقعا اونیه که اطرافیان می گن؟؟؟
نه عزیزم. حرف ها رو گوش نکن. باید محکم باشی، گاهی حتی مثل یه سنگ.
فقط به این فکر کن که 1) برای آیندت چه مسیری باید بری
2) چه راهکارهایی برای بهتر کردن اوضاع می شه به کار برد.
من جواب سوال 1 رو، با درس خوندن دادم. و البته لذت هم ازش می بردم و بسیار توش موفق شدم. و الان اگر آینده ای برای خودم می بینم، صرفا به خاطر شرایط درسیمه. وگرنه باید خودم و خواسته هام رو فراموش می کردم و طبق چیزی که اطرافیان ازم می خواستن رفتار می کردم و زجر می کشیدم.
و اما برای جواب سوال 2
من هم چنان معتقدم باید یه دوست خوب برای درد و دل داشته باشی.
من در یک برهه زمانی، تمام زندگیم رو برای دوستم تعریف کردم (و البته آدمی فرهیخته و عاقل بود) و به شدت کمکم کرد. می دونم اگر چنین کاری نکرده بودم، الان معلوم نبود وضعیتم چی شده بود. شاید .........
در کنار این موضوع، یه چیز دیگه هم به ذهن من می رسه.
هر فرد از خانوادت، به علاوه درجه نفوذ در خانواده و نوع رابطت با اون فرد رو اگه می شه برامون بگو.
فکر می کنم این نقطه خوبی باشه برای شروع بهتر کردن اوضاع درون خانواده.
مواظب خودت باش
و بهمون قول بده، در هر لحظه، خودت رو دوست داری



علاقه مندی ها (Bookmarks)