بله خانم دل . اگر او همانطور بشود و نه فقط 50 درصد مانند سابق گردد من با شادي زندگي ميكنم . همينطور كه در اين 1 ماه زندگي كردم . بعد خانم دل من همسرم را با تمام شرايط خوب و بدش پذيرفته ام و ديگر برايم مهم نيست . كه اگر نبود با او به اتفاق همكارانم به مسافرت نميرفتم. فكر كنيد حالتان خوب است و احساستان نسبت به زندگي عاليست و در همين حين همسرتان به جاي محبت با لفظ ايكبيري خطابتان كند.البته به اين كلام نگاه پر از نفرت را هم چاشني نماييد.
از زماني كه مشغول به كار شده ام اين اولين باري بود كه از سركار چنين مسافرت و برنامه اي فراهم شده بود و آنهم كه در بهت و بغض و سكوت گذشت. در مدت مسافرت همسرم حتي يكبار دستهاي مرا در دست نگرفت. من هرچه بگويم شما به حساب حرفهاي اول اين تاپيك خواهيد گذاشت در حالي كه رابطه ما برعكس شده است.
در هر حالتي هميشه از اينكه بر سر هر موضوع بي اهميت كه از نظرش اشتباه است بر سرم داد نكشد و خاك بر سر و بي شعور به من نگويد ترس پنهاني دارم.
چيزي كه هست الان او از دست من ناراحت است كه چرا نفرينش كرده ام و از من متنفر است. فكر ميكردم از اين سفر خوشحال خواهد شد و نميدانستم با كسي زندگي ميكنم كه رفتارش كاملا غير قابل پيش بيني است و در يك آن از حالت آرام به اوج عصبانيت و نفرت ميرسد.









علاقه مندی ها (Bookmarks)