خيلي گنگم. از هيچي سر در نميارم. چرا همسرم خوب يا بد بودن زندگي برايش مهم نيست؟ چرا كوچكترين تلاشي براي بدست آوردن دل من انجام نميدهد؟ و هزاران چراي ديگر فضاي ذهنمو مسموم كرده. ايكاش ميتونستم اين گفتگوهاي ذهني را براي فقط چند ساعت متوقف كنم.
در درونم غوغاست
و تنم خسته از اين تنهايي است
و چه اندوه عجيبي اينجاست .
هيچ ذوق و شوقي براي عيد ندارم. احساس شكست و بازنده بودن دارم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)