سلام
ممنون که جواب دادید راستش امروز میخواستم بیام و کل نوشته هام رو پاک کنم ولی وقتی نوشته های شما رو دیدم دلگرم شدم .........
آقای عارف شما چندسالته خیلی بچگانه حرف زدی ... ازقدیم گفتند سواره از پیاده خبرنداره !
سیر از گرسنه !
من اگر توکل قوی نداشتم ولی خیلی به خودم افتخارمیکنم که اگر هرکس جای من بود و چنین پدرو مادری تا بحال حتما به هزار راه خلاف کشیده میشد ......... درضمن من بچه بدنیا نخواهم آورد که بار زندگی من را به دوش بکشه و اگر بچه ام با من چطوری حرف بزنه من ناراحت میشم من متوجه نشدم ؟؟؟ شما به این سوالاتم جواب بدید؟ چون حرفهای شما از نظر من آزاردهنده اس .......
شما برای پدرمادرتون چیکار میکنید ؟ تا حالا خرید خونه رو انجام دادید از جزء تا کل از نان و مواد غذایی و سایر چیزها البته بدون داشتن وسیله نقلیه ........ شرط میبندم تا حالا نرفتید 2 تا دونه نون بگیرید همیشه همه چیز برات فراهم و مهیا بوده !!!!!!!
تا حالا شده بخاطر پدرو مادرت مثلا از مهمونی رفتن یا بیرون رفتن با دوستانت بازبمونی یعنی نتونی بری ........ ولی من بخاطر پدرمادرم نتونستم ادامه تحصیل بدم نمیتونم سرکار برم .... کارمون شده پرستاری کردن و خدمتکاری !!!!! یک خانم خانه دار فقط کارخونه رو میکنه مثل اکثر مادرهای شما ..... و شوهرانشون خرید خانه رو ..... من و خواهرم هم کارخونه هم خرید بیرون هم شنیدن نیش و کنایه های اطرافیان ....... اگر ازنظر شما کمه شما هم نیش بزنید !!!
ببینید خانم زینب ! من متاسفانه نمیتونستم خواستگارانم رو مورد ارزیابی قرار بدم چون کسی به من نمیگفت ...... چند مورد هم که دوستانم معرفی کردند و توی عروسی یکی از دوستام به خودم گفتند و همینطور مادرم ...... اینا رو خودم میدونستم وقتی به مادرم میگفتم که چیکارکنم مثلا مشورت میکردم برای کی قرار بذارم یا مثلا چی بپوشم یا چی بهشون بگیم ؟ شاید باورتون نشه ولی اصلا جواب من رو یک کلمه نمیداد یا حرفهایی میزد که نگم بهتره !!!
درمورد تغییر خودم گفتم که تغییر کردم ........ گوشه نشین و خانه نشین شدم ..... افسرده و منزوی شدم و تنها سرگرمی من اینترنت و تنها ارتباطم دوستان مجازی اینترنتی !!!
نمیدونم شاید دارم اشتباه میکنم ولی احساس میکنم پدرمادرم به من حسادت میکردند و اینطوری خواستند منو به زمین بزنند ........ نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی همیشه مورد توجه بودم چه توی مدرسه بخاطر اینکه درسم خیلی خوب بود و چه جاهای دیگه بخاطر ظاهرم ........ و انگارمادرم ازاین مورد ناراحت بود ....... همیشه جلوی سایرین علی الخصوص اقوام خودش مارو تحقیر میکرد حتی تا همین چندسال قبل که ما دیگه بزرگ شده بودیم یا وقتی میرفت خونه خواهراش و مارو نمیبرد پشت سرما حرف میزد ....... تازگیها بعدازچند سال که یکی ازخاله هام به اون یکی خاله ام گفته و دخترخاله ام که با من خوبه به من گفته و من خیلی ناراحت شدم.........








علاقه مندی ها (Bookmarks)