سلام. باید بگم من این عذاب وجدانی که می گید رو کاملا درک می کنم چون خودم هم همین مشکل رو دارم و تو چند وقت اخیر که تلاش می کنم دائم به ساز اطرافیان نرقصم اگرچه سفت و سخت رو موضع خودم می مونم اما حالم خوب نیست. ولی مسئله اینجاست که اگه من تابع منطق و درک خودم نباشم هم حس خوبی دریافت نخواهم کرد پس دارم تلاش می کنم کاری رو انجام بدم که فکر می کنم درسته و خودم رو مجاب کنم که به شخص خودم بیشتر بها بدم. ببینید، فکر می کنم این که ما خودمون رو اولویت قرار نمی دیم الگوییه که از والدینمون گرفتیم. همون طور که شما می گید باباتون از وضعیت راضی نیستن اما می گن اگه چیزی بگم عروس خانواده دچار کدورت می شه. یا مامان مرحوم شما بیمار و داغدیده بودن اما خودشون رو به عقد برادرتون رسوندن تا خواسته ی برادرتون محقق بشه. بالاخره این چرخه ی معیوب باید از یه جایی قطع بشه، هرچند به سختی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)