پوه عزیزمنم با بچه ها موافقم که تو باید مستقل بشی، ولی مشکل اینه که تو یه ذره که استقلال مالی پیدا میکنی، احساس ناجی و حمایتگری بهت دست میده و میخوای از بقیه خانواده مراقبت کنی. در صورتی که باید از ریشه ظریف استقلالت مراقبت کنی تا یه درخت تنومند بشه.
یا مکرر تو صحبت هات یه احساس عذاب وجدان نسبت به خانوادت رو نشون میدی. نشونه اش همین پست دیروز در مورد برادرت. تو از رفتارهای برادرت احساس خیلی بدی میگیری، ولی دوباره احساس عذاب وجدان جایگزینش میشه و به فکر جبران میفتی.
یا مثلا حرفی که برادرت تو دعوا بهت زد، حس بی ارزشی رو در تو ایجاد کرد. اگه در درونت دنبال شاهد برای این احساست بگردی، چیزی پیدا نمیکنی. چون کلی ویژگی خوب و ارزشمند در خودت می بینی. ویژگی های ارزشمندی که ما هم اینجا بدون دیدار واقعی تو از اونها آگاهیم.
اون مسئله در مورد توجه به احساست که گفتم همینه. خیلی وقتا آگاه شدن نسبت به احساسی که تو یه موقعیت داریم، کمک به حل مساله میکنه. به کمک یه روانشناس میتونی خیلی از این احساسات رو از درونت بیرون بکشی. البته تو پست های اخیرت نشون دادی که نسبت به گذشته شناخت خیلی بهتری نسبت به خودت پیدا کردی.
پوه، همه ما کم و بیش از شرایط خانواده و اجتماع آسیب خوردیم. ولی از یه جایی بالاخره باید خودمون رو همونجوری که هستیم، با هر ضعف و ایرادی که داریم بپذیریم و مسئولیت زندگیمون رو برعهده بگیریم و برای بهتر کردن لحظه ها و روزهای آینده تلاش کنیم. وقتی به این نتیجه برسی که با وجود فاکتور شانس و اقبال، تو هم میتونی لحظه های بهتری برای خودت رقم بزنی، اونوقت از احساس افسردگی و ناامیدی فاصله میگیری.








علاقه مندی ها (Bookmarks)