سلام اره عزیزم درست میگی.
نباید مجدد بهش ابراز علاقه میکردم.اشتباه کردم.یه لحظه پیش خودم فکرکردم که شایدفرصت آخره ک بهش دارم میدم.ولی بازم نمیدونم.به هرحال شد.ومن اینکارو کردم.الان متاسفانه دوسش دارم.نه میتونم بلاکش کنم نه اینکه شمارش رو پاک کنم.
من توی اداره دولتی کارمیکنم.این اقا ارباب رجوع من بود.اونجا باهم اشناشدیم.به نوعی براش هزار کارکردم وکلی سفارش.یه مقدارم کارش پیش خودم بود.البته هنوزپروندش دس منه.
گاهی فکرمیکنم فقط واسه پیش بردن کاراش منو خواست.بعدشم ک حتما پیش خودش گفته من ک دارم میرم خارج کشور،چرا به کسی متعهدباشم.وزد زیرحرفاش.اونی ک مدام دم ازتعهدمیزد وبه من میگفت حلقه دستت گن.منه احمقم اکثرا حلقه دسم بود.خیلی موقعیتای ازدواجم ازدس دادم.
داشتم فراموشش میکردم ک یهو سروکله یه خواستگارپیدا شد ک شرایطش خوب بود.قبلا زمانی ک اون اقای اصلیه وجودداشت،اینو رد کرده بودم.۲هفته پیش بهش اجازه دادم اومدن باخانواده خونمون.
ی هفته گذشت پسره پیام داد.ببخشیدمابه هم نمیخوریم ازنظرتحصیلات.شما فوق لیسانسی ومن پایین تر.این مسئله سازمیشه.وشمامیخای دکترابخونی.
اینارو گفت واخرشم گفت به هم نمیخوریم.جالبه ازطرف اون کات شدقضیه.
میخاستم ازدواج کنم ک اون قبلی رو فراموش کنم ک اینم ی لگد دیگه زد به غرور وروحیم.بدترشدم.تازه وارد رنجی دوبارهدبود.شب همش گریه میکردم.خونه نموندم.رفتم خونه دوستم.تادوروز خونه برنگشتم.حس خیلی بدی بود.تقریبا میخاستم جواب مثبت بدم.ولی حالم بدترشد.
الان ی هفته ای هس ک این اتفاق افتاده.
نمیدونم.گاهی میگم خداروشکر ک نشد حداقل اون قبلی اگه بخادبیادفرصت داره.گاهیم میگم نه باید میشد تااون لعنتی فراموش بشه.فعلا درگیرم باذهنم.وخودم رو باکاروکلاس مشغول کردم.دیشب خواب دیدم بهم گفتن به زودی مشکلاتت حل میشه.چی بگم والا