سلام .. خيلي انسان خوبي هستي که براي من بي ارزش وقت گذاشتي
وقتي حرف هاتو خوندم فقط حسوديم شد ..
ايکاش من هم مثل عارف ها بودم
ولي خدا رو گم کردم ..
ميدوني چي اذيتم ميکنه اينکه تو محيطي زندگي ميکنم که خدا خيلي سخت توش پيدا ميشه .. گم شده
توي يه خونه ي پر از تنش
من دوست هاي زيادي ندارم ..
يه برادر دارم از خودم کوچيکتره ... پدرم که اصلا نيست .. فقط مياد يه نگاهي ميکنه و انتظار داره با يه سلام حالت خوبه . بهتري ؟ بهتر بشم حتي نميشينه پاي حرف هاي پسرش
حسي که الان دارم حس انتقام ه ...
خدا از من دور شده بهتره بگم من ازش دور شدم
يعني گمش کردم
اخساس من مثل احساس ادمي ه که تو کوير تک و تنهاست دنبال اب ميگرده .. تشنمه .. اين اب ميتونه خدا باشه ... تشنمه به خدا ...
يه جرعه اب ...
شايد به جرات بگم اگر اينجا و تجسم گريه هاي مادرم نبود تا الان رفته بودم زير خاک سرد بودم ...
قبل اينکه اين اتفاقات براي من بي افته اصلا نمينوشتم .. اصلا خودکار دستم نميگرفتم ... ولي از روزي که رفته اينقدر شعر خوندم و نوشتم باورم نميشه اينقدر داستان زندگي خودم رو از زواياي مختلف نوشتم که خودم بعضي وقت ها ميخونم تعجب ميکنم ...
يکي از دوستانم گفت با خدا حرف بزن سرت و بالا بگير و حرف بزن چند باري خواستم باهاش حرف بزنم ولي خيلي سخته هيچي نداشتم بهش بگم .. انگار حرفي ندارم باهاش قهر کردم ازش دلخورم ازش ناراحتم ...
خيلي سعي کردم چيزي بهش بگم ولي دلم گرفته ازش ... کشتي من لنگر نداره حتي نزديک يه بندر هم نيستم .. بادبان هم نداره که بگم بادي بزنه شايد به سمتي کشيده شم ...
کشتي من وسط دريا با هر موجي به هر سمتي ميره ولش کردم ... حتي دريا ابي نيست . حتي اسمون ش روشن نيست تو يه درياي سياه و شب تاريک تنهاي تنهاي با يه کشتي بدون لنگر و بادبان خسته و خسته فقط خودم رو سپردم به دست امواج که همون موج هاي منفي هست که تو زندگيم در روز هزاران بار مياد سمتم ...
من هم مثل خودتم نميخوابم ... اصلا خواب به چشمام نمياد هر شب تا صبح بيدارم ... شب که شروع ميشه داستان من هم شروع ميشه .. داستاني غم انگيز پر از تنهايي و بي کسي ...
ميدونم خيلي ها مثل من بودن ولي تحمل هرکسي فرق داره من دنياي مشکلات رو رد کردم . هيچ وقت فکر نميکردم به اين حال و روز بيوفتم ...
اينکه شما ميخواين کمکم کنيد خيلي خوبه خيلي واسم ارزش داره
ولي همين خواستن .. همين که خودم بخوام خيلي سخته .. الان ميخوام ولي دقيقه ها که ميگذره دوباره همون حالت قبل ميشم ...
ساعت ها ميگذره دوباره فکر و خيالم شروع ميشه شب که مياد داستانم دوباره تکرار ميشه . مرور خاطرات دونه به دونه . ميشکنه من و هرکدوم به طريقي ...
کاش زودتر با شما و دوستان اشنا ميشدم .. کاش اينقدر از عمرم بيخود و بيجهت نگذشته بود ...
کاش ميتونستم فقط با خدا باشم و بس
کاش مثل عارف ها بودم
تموم زندگيم شد کاش کاش کاش ...
کاش درکم ميکردين ...
عشق ميتواند عاقلي را ديوانه کند
عشق ميتواند ديوانه اي عاقل کند
کاش من عاشق يه موجود زميني نميشدم ..
کاش عشقم به خدا بود
حتي اگر ميخواست ديوانم کنه
چون خدا هميشه هست مثل بنده هاش نيست بذاره بره اونم اينطوري ....










علاقه مندی ها (Bookmarks)