
نوشته اصلی توسط
Hanli
سلام عزيزم، ممنون كه به فكرمى...
معصومه جون، من چند روزى بود خونه خودمون بودم و داشتم كلا به نبود محمد فكر ميكردم، خيلى وضع روحى بدى داشتم، من باز با مامانم حرفم شد و باز جمع كردم اومدم خونه محمد.
دارم داغون ميشم، نه اينجا جايى دارم نه خونه خودمون... همين الان درمونده نشسته بودم و داشتم فكر ميكردم كه كجا برم و چيكار كنم؟!
از كار و درسم موندم، من به فرصت و آرامش نياز داشتم تا گفته هاى فكور و آنيتا رو عملى كنم ولى مامانم كمك نكرد، اگه مامانم يك ذره بهم محبت كنه به خدا روحيه ام خوب ميشه و زود ميتونم تصميم بگيرم، الان من تا محمد رو از مغزم نندازمش دور نميتونم اقدامى واسه طلاق بكنم، اونم كه فعلا مامانم محيط خونه رو واسم جهنم كرده، ميگم اينجا بهتر از اون جهنم آباده واسه همون بلند شدم اومدم اينجا، اينجا هم محمد اذيتم ميكنه، صبح چنان هولم داد كه كمرم خورد به لبه ميز و زخم شد، وقتى ديد دارم از درد كمرم گريه ميكنم دلش سوخت بغلم كرد. وقتى بغل ميكنه همه چى يادم ميره ولى اون همونطوريه، بدتر هم ميشه
علاقه مندی ها (Bookmarks)