سلام دوستان،
من عيد رو ب اصرار شوهرم ك ميخواست با دوستاش باشه با خونوادم رفتم مسافرت، بعدش روحيه م عالى شده بود ، عاالى. و شوهرمم حسابى دلتنگ شده بود و وقتى برگشتم باهم خيلى خيلى خوب بوديم،
من هم دايم تو سايت مقاله خوندم و تصميم گرفتم هيچى ارسال نكنم تا خودم مشكلاتمو حل كنم، چون نميتونم هرروز برم مشاور يا از كسى مشاور بگيرم.
اما نشد، ازونجا ك تصميم گرفتم مشكلات زندگيمو به كسى نگم و شوهرم باز ١٠ روزه باهام قهره طاقتم طاق شده.
پدر شوهرم مريضه و شوهرم شديدا وابسته شه و خيلى واسش گريه ميكنه.
شوهرم همه روز با خونوادشه حتى جمعه ها خونه مادرشه، من چن بار ب مادرش گفتم و خيلى هم به خودش گلايه كردم اما الان ميذارم پاى مريضى باباش و كنار اومدم.
شوهرم هيچ وقت منو مسافرت نميبره و هميش پاسم ميده ب مامان بابام .اوايل اصرار ميكردم باهم باشيم اما الان واحتش گذاشتم.
شوهرم هروقتى ك از خونوادش اضافه بياد مشغول دوستاش و خوشگذرونيشه، اينجورى بگم ك يه ساله زير يه سقفيم كلا ٣بارم منو بيرون نبردن اونم ب زوره من.
شوهرم با خونواده من قهره حتى عيدم نيومد خونوشون و تو هيچ مهمونى اى شركت نميكنه و تا همين ١٠روز پيش به منم ميگف توام نيا خونه ما .و البته اينم بگم ك خونوادم بيان خونه ما تا ىقتى اينجان خونخ نمياد و ميگه هروق رفتن خبر بده من بيام و هيييييچ دليليم برا كاراش نداره، يه ادم لوس و بى منطق.