سلام عزيزانم باز چند وقته اين تايپيك قشنگ داره خاك ميخوره و هممون درگيرو دار زندگيامونيم.
خواستم خاطره اي عاشقانه بگم كه حسش بايد كرد تا عاشقانه به نظر بياد...
وقتي كه بعد سه روز به خونه ميام قشنگ ميفهمم همسرم چقدر دلش تنگ شده بود بعضي وقتا يه دفعه بي مقدمه با اينكه اصلا اهل اين كارا نيست و مشخصه ناخواسته اينكارو ميكنه ميگه خيلي دلم برات تنگ شده بود
همين يه جملش براي من قشنگترين خاطرست كه چهارساله اصلا برام پيش نيومده بود كه دلش برام تنگ بشه
واقعا گاهي نيازه كمي از هم فاصله بگيريم تا قدر همو بدونيم
با خودم فكر ميكنم همش كه ققط چهار روز پيششي پس بايد تو اختلافا كوتاه بياي تو بايد بيشتر محبت كني...
واقعا چرا نميتونم هميشه اين فكرو داشته باشم كه عمر ما مگه چقدره كه اينقد بيخيال داربم روزارو ميگذرونيم؟ حالا كه سه روز پيششم حس ميكنم بايد قدر لحظاتو بدونم اما حقيقت اينه كه عمرمون خيلي كوتاهتر ازونه كه اينقدر بي هوا سپريش ميكنيم...







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)