خیلی سعی میکنم دیگه سر چیزای بی اهمیت از همسرم دلخور نباشم و به کارهای بزرگی که برام کرده فکر کنم و یکم از بالا اوضاع رو ببینم.
وقتی از سفر دانشگاهیم برگشتم همسرم سرمای سختی خورده بود و بر عکس انتطارم خیلی سرد برخورد کرد و اون سه روزی هم که من نبودم حتی یه ابرازاحساسات مختصر بهم نمیکرد و من فقط براش گهگاهی پیام های قدردانی و دلتنگی... میدادم و اونم خیلی مختصر جواب میداد.
سعی کردم رفتارشو به دل نگیرم .وقتی که به خونه رفتیم من از کنایه هایی که تو حرفاش به من میزد مثل منو ول کردی رفتی سرما خورم!، نبودی بهم برسی من سرماخوردم ! زن ادم بره دنبال خوش گذرونی معلومه مرد سرما میخوره! فهمیدم این چند روز سرد بودن رفتارش از زیادی دلتنگی بوده و مثه بچه ها به جای ابراز درست احساسش با سرد و بد برخورد کردن با من اونو تخلیه میکرده... کاملا درکش کردم و اینقد سر به سرش گذاشتم تا بلاخره یخش باز شد و گفت خیلی دلم برات تنگ شده بود اینقد این چند روز بی حوصله بودم که عصرا سر کار نمیرفتم!
(حالا من تو دلم ناراحت بودم که اینقد بهش خوش میگذره با خواهراش که حتی سر کار هم نمیره! ولی واقعا قضیه برعکس بود و دلیل اینکه من هستم زیادتر میره سر کار انرژی بیشترش بوده...)
دوباره خدا بهم نشون داد چقدر ظاهر اتفاقات میتونه با اون حقیقتی که داره متفاوت باشه و خداروشکر میکنم که با وجود همه تفاوت ها و مشکلات بین منو همسرم اما پیوند عمیقی تو قلب های ما ایجاد کرده![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)