من 26 سالمه تا حالا خیلی خواستگآر داشتم مورد آخر مورد پسند خانواده بودچند بار اومدن خونمون یک بار هم تنها بدون خانواده اومد ما رفتیم 2 ماه بیشتر شد چند بار هم بیرون رفتیم و مدام تاکید میکرد که اگر من قبول کنم بسیار خواهان هستش البته کلا فقط اون حرف میزد بعد از هر بار اومدن منزلمون هم مادرش زنگ میزد و تعریف میکردن و جواب مثبت میخواستن همه چی خوب که یه شب مادرش زنگ زد مهریه پرسید مادر منم گفتن 114 تا با سفر حج و هر چی تو طول زندگی به دست اومد برای هر دو فرداش ما رفتیم بیرون آقا اومد طبق معمول فقط حرف بزنه که 114 تا سکه زیاده یا من شرطی مورد عقد امضا نمیکنم منم از کوره در رفتم که ما همه 700 و 800 سکه مهر اقوامه اما ما دنبال حاشیه و پول نیستیم وزودتر می‌گفتی من اصلا بیرون نمیومدم گفت دخترهای قبلی برخورد بدتری داشتن 300 سکه گفتن و خوب شد خودتو نشون دادی و بعدش که دید من عصبانیم گفت من سکه رو نگفتم اون که خوبه بلکه شرط مادرتو گفتم و بعد گفت قول میدم منزل بعدی رو نصف به نام تو بخزم من توضیح دادم اگر منزل بعد از ده سال 20 متر اضافه شد ده متر برای من و ده متر برای من و ده متر توگفت من شرطی نمی‌نویسم حالا نگو این شرط مثل حق طلاق عرف نیست بهش گفتم زنگ نزن تا من فکرامو بکنم که مادرش به مادرم زنگ زده بود که تا 50 سالش نشه به نامش چیزی نمی‌کنیم ما حج رو قبول نداریم مهر زیاده!فردا شبش زنگ زدم گفتم باشه شرط برام مهم نیست اما من خیلی احساساتی ام هوای دل منو تو زندگی داشته باش گفت دوست دارم نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره مهر قبول با پدرت صحبت میکنم دیگه از اون شب خبری نشد ازش اصلا چند روز بعد مادرم زنگ زد مادرش گفت خبری نیست و مادرش گفت ما داریم فکرامونو میکنیم و....حتی زنگ نزد پسره بهم بگه آره یا نه یا خبری بده یا منم از اون شب دیگه تماس نداشتم. قرار عقد داشتیم وخیلی مسایل!! یه هدیه هم دارم که باید پس بدممامانم ممیگن بذار خودشون زنگ بزنن اما حس میکنم این پسر غرور و احساس منو مسخره کرد و پشت مادرش پنهان شد از خواستگار های دیوانه خسته شدم دوستان بگین مشکل از من بود!(من 26 ساله لیسانس معماری اون آقا 33 ساله فوق لیسانس)