سلام. معمای قفس دیگه چیه؟
بچه ها. من چی کار کنم؟
نارضایتی ادم از خودش ادم رو به جنون میکشونه. من اینی که هستم رو دوست ندارم. نمیتونم چیزی رو تغییر بدم.
صبح پا میشم تا شب خر میزنم. شب میخوابم دوباره روز از نو روزی از نو. آخرش که چی؟ قراره چی کار کنم؟ من که تو کار خودمم موندم.
دلم میخواد بهم بگن کوله بارت رو جمع کن که فقط چند ماه دیگه فرصت داری
اصن حوصله این حرفا رو که از زندگی لذت ببر و تنهایی واسه خودت خوشحال باش و ... رو ندارم.
اینده مبهمه. چی میشه؟ چی کار میکنم؟ اصم باید چی کار کنم؟ ادم ها معمولا 70 سالگی اینا میمیرن. من حوصله خودم رو تا اون موقع ندارم. من دلم عمر کوتاه مفید میخواد نه مثل الان که صبح تا شب فقط میخونم و مینویسم و اخرش هم هیچی. اخرش هم برگردم برم سر یه کار صبح تا عصر. بعدم یه اقا پسر بعد از کلی سبک سنگین و مقایسه با دخترهای دیگه افتخار بدن ادم رو بپسندن چرا؟ چون دختره سرکار میره و فوق داره از فلان کشور و اگه بعدا بخوام میبرتم و ... بعدم بیفتی تو یه زندگی که حالا معلوم نیست پسره چه جوری از اب دربیادو ... تازه این بهترین حالته. واگرنه مجبوری صبح بری سرکار و عصر بیای تاپیک بزنی چه طور خواستگار جذب کنم و ...
دلم کارهای بزرگ میخواد. دلم میخواد ماندگار بشم به خاطر یه کار مثبت. دلم میخوادیه کار مفید کنم و بعد تا 30 سالم نشده بمیرم یا که دلم میخواد یه عشق پیدا کنم که دلم به زندگی گرم باشه (منظورم خدا و اینا نیستاااا. عشقی که طرف رو ببینم و حسش کنم). من اصن دلم از این حرف های شما نمیخواد که تنها باش و شاد باش و بشین صبح تا شب عبادت کن و ...
من دست خودم نیست زندگیم. من رو انداخته تو یک جریان و داره میبره. من دانشگاهم تموم شه دیگه هیچ دلخوشی ندارم. نمیتونم از تحصیلم باعث یه خیر بزرگ بشم. بلد نیستم. خروجی ندارم. میدونین؟ تو درسم موفقم. تو ثبت مقاله موفقم. اما این که یک کار ی کنم کارستون. یه کار که به درد ادم ها بخوره اصن بلد نیستم. خدا سر راه من هیچی نمیزاره. نه یک فرصت خدمت و نه یک پسر لایق و نه حتی یک پسر نالایق با همه ی صافی و سادگی و محبتی که تو درونم دارم نمیتونم یه عشق برا خودم پیدا کنم.
کلا هیچ کاری تو زندگیم نه برای خودم و نه برای بقیه نکردم. خدا حتی یه بیماری چیزی به من نمیده بمیرم راحت شم.