ممنون از توجهتون مريم جان.چيزي كه شما ميگيد در مورد عروسي رو قبول دارم اما خب به خاطر چي اين شرايط و قبول كردم؟به خاطر اون و زندگي با اون به خاطر اين كه عاشقم كرده بود و الان هم راجع به اين موضوع اصلا حرفي بهش نميزنم ولي ازش انتظار دارم تو زندگيمون يك ذره نرم تروبامحبت تر باشه نه به خاطر اينكه من لباس عروس نپوشيدم نه،به خاطر اينكه من به محبتش اصلا محبت توسرم بخوره من به توجهش نياز دارم،فكر ميكنه همين كه امكانات رفاهيمون تامين بشه من خوشحالم اما اين نيست.گفتيد يكي از دعواهامونو توضيح بدم،دعواهامون اكثرا به خاطر چيزاي پيش افتاده ايه مثلا يك بار من داشتم تلوزیون ميديدم كه يك دفعه وسط برنامه بي هوا كانال و عوض كرد من بهش گفتم كه دارم نگاه ميكنما اونم يه دفعه عصبانی شدو گفت بي خود نگاه ميكني اصلا برو تو اتاق من ديگه نبينمت منم لج كردم و گفتم نميرم زور كه نيست اونم گفت چرا زوره من ميگم تو بايد اجرا كني ولي من از جام تكون نخوردم و در نهايت اون با مشت و لگد منو فرستاد اتاق و درم اتاقم روم قفل كرد ولي ٢ساعت بعدش در و باز كرد اما تا فردا صبحش باهام حرف نزد و وقتي باهاش حرف ميزدم جوابمو نميداد.