ممنون از شما. احتمالا باید یک تاپیک دیگه بزنم. اما فعلا اعصابم بهم ریخته و نمیتونم تمرکز کنم و مسله رو کامل و در تاپیک دیگه عنوان کنم.
بله من هم به راه حل هایی که دادید رسیدم.به جز این ها دیگه فکر نمیکنم راهی باشه. راه کوتاه اومدن یک نفر ضررهای مبهمی میتونه برامون داشته باشه.شاید من در آینده نظرم عوض بشه و یا ایشون اما نمیشه قطعی گفت و الان براساس اون تصمیم گرفت.
راه دوم قطعا بهترین راه هست اما یکم سخت هستش. البته اینکه من کمی کوتاه بیام و ایشون کار کنه مسله ای نیست.من واقعا با این مشکل ندارم. من دوست ندارم همسرم تا 11 ظهر بخوابه و یا با همسایه ها بشینه مثلا غیبت کنه و اینجور چیزا.(نمیگم خانه دارها اینطوری هستن ها. ولی از اونجایی که ایشون روابط اجتماعی قوی ای داره به این راه کشیده میشه اگر بخواد توی خونه بمونه) و من اصلا دوست ندارم همسرم اینطور باشه. اتفاقا دوست دارم اجتماعی باشه.اما توی محیط کاملا امن و بی خطر. شاید یکم من وسواس گرفتم یا مشکل روانی دارم.اما همیشه وقتی میره بیرون احساس نا امنی دارم.آرامش ندارم. نگرانم خدای نکرده حتی یه نفر باهاش بد حرف بزنه چه برسه مثلا آسیب جسمی ببینه. البته از نگاه من آسیب روحی صدها برابر بدتر از جسمیه. اما ایشون تاکید داره حتما همین کار و توی یک ضمینه خاص. چون تمرکز در دوره ارشد توی یک ضمینه ی خاص هست و استادمون در مرکزش روی همون موضوع کار میکنه.موضوعشون هم اعتیاد هستش. بنظرتون من نباید نگران باشم؟؟؟ میگه کمتر کار میکنم اما کارمو عوض نمیکنم. حالا به قول دوستمون خانم شمیم الزهرا حداقل مشاوره ازدواج بود یه چیزی.
راه سومی که فرمودید امروز بعد دلخوریه شدیدمون یک لحظه بفکرم زد. اما آسیب این راه بدتر از راه اول هستش. من خودم اصلا هیچ.اما وقتی حس میکنم که چقدر به من وابسته شده دیگه واقعا نمیتونم به جدایی و ... فکر کنم. خودم که دیگه بدتر. اما خب بخدا اصلا به خودم فکر نمیکنم توی این مسله. فکر میکنم بهتره بریم پیش مشاور.البته خب زیاد هم وقت ندارم و کمتر از یک ماه دیگه باید برم سربازی و معلوم نیست کجا باشه و خانواده ها هم اصرار میکنن سریعتر جواب بدیم و مراسم بگیریم.
من مطمعنم که جدایی آسیب شدیدی بهش میزنه و چیزی نگفته اما از برنامش که گفت و توی این مدت دنبال میکرده مطمعنم اصلا بفکر ازدواج نبوده. و این جدایی که الان بعد از این همه اتفاق و دوری و ... داشت درست میشد خیلی بهش صدمه میزنه. و همونطور که گفتم من آرامش ندارم یک نفر بد باهاش حرف بزنه چه برسه خودم بخوام بهش صدمه روحی بزنم. امیدوارم هیچکس توی همچین وضعیت گیر نکنه. البته خب اشتباه خودمون بوده دیگه.تاوانشم باید داد.
شاید بگید آینده ممکنه صدمه بدتری ببینه.اینو قبول دارم اما احساس یک آدمی رو دارم که سر یک دوراهی ای قرار داره که ممکنه هر دو راه به یک نتیجه برسه و هیچ انتخاب دیگه ای هم نداره. خیلی حس بدیه. دوریش اینقدر اذیتم نمیکرد.
یک مسله ی دیگه ای که مطح کردید در مورد اولویت زندگی و پدر مادر هامون و ... . بله صحیح می فرمایید .اما این مسله در مورد آدم هایی صدق نمیکنه که توی ناز و نعمت بزرگ شدن. ایشون یکم مامانی و لوس هم هستن. یک خیار نمیتونه پوست کنه چون دستشو قطعا میبره. نمونش همون شب خواستگاری. یک خیار گفتم پوست کن . دستش پر خون شد. یک دعوا هم همونجا باهام کرد. این مورد کلا نشدنی هستش. نمیدونم با این وضعش چجوری رفته سمت اعتیاد. برای همین مطمعنم کار روش خیلی تاثیر بد میذاره.
ممنونم از توجهتون.








علاقه مندی ها (Bookmarks)