سلام مجدد و تشکر فراوان بابت همدلی و راهنمایی هاتون
راستش ما زیاد مهمون بازی نداریم ، بعد از چند ماه 2 تا مهمونی پشت سر هم تو دو روز بود ، به خاطر مامان بزرگ و دختر خالم که از راه دور اومده بود و مراسم تاسوا و عاشورا بود . اتفاقا شوهرم از مهمونی بدش نمیاد و دوست داره .
مهمونامون 3 روز بیشتر نبودن ، و بعد از یک مدت دور به شهر ما اومده بودن ، و تازه روز دومی بود که باهاشون بودم . به نظرم توقع زیاد و نابجاییه که همسرم به خاطر خوابش بخواد من باهاش برم خونه (البته حرف شما درسته و فکر میکنم همچین توقعی هم داشت ) ، و توی این شرایط نه تنها درکم نکرد ، بلکه این موضوع رو بهونه کرد تا بتونه من و اذیت کنه .
شرایط مشابه برای خانواده اون زیاد پیش میاد ، ولی من با خانوادش راحت ترم و بیشتر باهاشون گرم میگیرم ، چرا اون زمان ها اینجور توقعی نداره ؟ یااینکه من اصلا دلم نمیخواد و راضی نمیشم به خاطر من مهمونی خانوادگیش رو ترک کنه ، مگر اینکه خدایی نکرده آدم عقده ای باشم که بخوام اذیتش کنم . و توی این جور مواقع محکش بزنم ببینم من و بیشتر میخواد یا خانوادش رو . این کار درسته ؟
توی خانواده خیلی سنتی بزرگ شده ، خانواده ای که زن نباید رو حرف مرد حرف بزنه ، و همیشه به من میگه تا من یه چیزی میگم بدون اینکه بپرسی چرا ، فقط بگو چشم . دیگه نه سوالی بپرس و نه ادامه بده . این حرفش خیلی زور داره ، اصلا میشه ؟ مگه من رباتم ؟ که هر دستوری میشنوم بدون هیچ دلیلی فقط عمل کنم ؟ میدونم که مردا دوست دارن قدرتشون تایید بشه ، خیلی اوقات این کارو میکنم به خاطر این موضوع و بهش چشم میگم ، چون مثلا میدونم توی افلان کار از من تجربه و یا شاید اطلاعات بیشتری داشته باشه ،خیلی خوب جواب میده ، ولی گاهی اوقات مشخصه که میخواد فقط اذیتم کنه و زور بگه تا منو عصبانی کنه .
بچه که بوده ، پدرش کتکش میزده ، مستقیم به من نگفته ، ولی از خواهرش شنیدم یک بار . اتفاقا ارتباطات اجتماعیش خوبه ، ولی در کل آدم ساکتیه ،
مرد خوبیه ، دوستش دارم ، احساساتی نیست ، و هیچ وقت احساساتش رو بروز نمیده ، احساس میکنم یکی از منشا اختلافاتمون که بینمون پیش میاد همینه، وقتی ناراحت میشه از من بهم نمیگه ، یک جایی تلافی میکنه .
خیلی محافظه کاره ، میترسه اگر حرفی به من بزنه یک روز بر علیه خودش ازش استفاده کنم ، چون خودش همچین آدمیه .چون ممکنه سر یک موضوع الکی انقدر بزرگش کنه که آبروت رو پیش خانواده خودم و خودش ببره . از نقطه ضعف های من به عنوان یک سلاح استفاده میکنه .
اگر جایی ازش انتقاد کنم ، تو دلش نگه میداره ، یک جایی که بتونه تلافی میکنه ، برای من خیلی مسخره هست ، ولی برای اون انقدر جدیه که انگار تو جنگ پیروز شده .
این موضوع خیلی منو اذیت میکنه ، من خیلی آدم احساساتی هستم ، و دلم میخواد با شوهرم خیلی صمیمی باشم ، کسی که توی دنیا از همه بهم نزدیک تر باشه ، ولی از ترسش نمیتونم باهاش زیاد راحت باشم ،
وقتی از سر کار میاد ، اگر برم بوسش کنم و بهش خسته نباشید بگم ، بهم میگه من خسته هستم ، درک نداری الان نباید این کارارو بکنی ؟؟؟؟
اگر احساس کنه از حرفی که زده ناراحت شدم ، جنگ جهانی رو شروع میکنه ، تا بالاخره من رو محکوم کنه .
مدام میخواد محکومت کنه که تو زندگیت درکت کمه .
شیدا جون شاید فکر میکنی خیلی بچه هستم که انقدر راحت در موردم قضاوت کردی
- - - Updated - - -








علاقه مندی ها (Bookmarks)