
نوشته اصلی توسط
خوش خیال
راستی یادم رفت جواب سوالتون رو بدم یه دوست خوب.فکرم رفت روی خوبیاش اصل سوالتو یادم رفت.
یکبار توی دانشگاه دیدم با یه پسری خیلی گرم و صمیمی داره رفتار میکنه.از تعجب داشتم شاخ در میاوردم.البته این مال قبل ارتباطمون هستش.و هیچ وقت هم نپرسیدم قضیش چی بود.چون با توجه به شناختی که ازش داشتم خیلی بعید و تعجب برانگیز بود برام و بعد ها گفتم با خودم که شاید من فکر کردم صمیمی بودن و من بد دیدم.
مسله ی لجبازی هم که ماشالا زیاد بوده. عمدا چون من میگفتم فلان کار رو نکن , دقیقا همون کار رو انجام میداد. بعضی وقتا از دستش خسته میشدم بخاطر این کارش.یک دفعه سر همین لجبازی کارش به بیمارستان کشید. توی اتاق مدیر گروه بودیم با هم(اتفاقی البته.ما توی دانشگاه اصلا ارتباط غیر همکلاسی ای نداشتیم چون نمیخواستیم حرفی در بیاد برامون.از رابطه ی ما فقط فقط دخترخالم اطلاع داشت که دوست ایشون بود)و پشت میزی که جلوی مدیر گروهمون برای مهمونا بود نشسته بودیم.یک پاکت کوچیک شیر اونجا بود.گفت استاد شیر چرا نخوردین.مدیر گروهمون گفت اینو سه روز پیش براش آوردن و وقت نکرده و بعد رفت از اتاقش بیرون تا یک نامه بده به مدیر دفترش. بعد من از دهنم در رفت که نخوریش ها. خداااااااااااا این لجباز این شیرو باز کرد و خورد. دیگه اون لحظه میخواستم برم از توی دهنش نی رو بکشم بیرون ولی دیگه زشت بود. اعصابمو خورد کرده بود.میخواستم مغزمو رو میز پهن کنم از دستش. چشمتون روز بد نبینه.یه روز کامل توی بیمارستان بود. خدا بهش رحم کرد واقعا. از این چیزا زیاد داشت.ولی خب الان ک بهشون فکر میکنم میبینم خیلی بانمک بوده. البته بجز چندتاش که عمدا برای اینکه من ناراحت بشم اون کار ها رو انجام میداد.البته خب چون من ناراحتش کرده بودم. که خیلی ماجراهاش طولانیه و حوصله ی فک کردن و تجدید شدنشون رو ندارم.
علاقه مندی ها (Bookmarks)