
نوشته اصلی توسط
آرام دل
سلام
خوب نیستم یعنی داغونم دوباره حالم بد شد باز هم با اون تپش قلب لعنتی از خواب پریدم
دکتر میگه فشار عصبیه حرص و جوشایی که میخوردم کار خودشو کرد دستی دستی دارم خودمو نابود میکنم
دکترم قرص آرام بخش داد منم ریختم دور همسرم عصبانی شد سرم داد کشید
آخه قرصا خیلی قوی بودند و یه مدت بایستی مصرف میکردم اما من قصد بچه دار شدن دارم و این قرصا سمه
الان باهام قهره، میگه بچه نمیخواد (دور بچه رو خط بکش)و میگه خودش به زور قرصا رو بهم میده
هیچ وقت انقدر داغون نبودم
برام دعا کنید


چی شده آرام جان تو ک خوب بودی ...
گیر ددای به بچه ها ... دختر جون اول قرار شد کم کم زندگی رو روبراه کنی آرامش خودتو شوهرتو تامین کنی بعد یه نینی خوشمل بیاری برامون 
داروهایی که دکتر میده رو هم مصرف کن ...
میدونی ما وقتی شبا میخوابیم چون جسممون آرامش داره و فعالیتی نداره مغز شروع میکنه به فعالیت بیشتر و این اتفاق ها برات میفته
این روزها بجای اینکه خودتو برای مسافرت آماده کنی باز شروع کردی به شیطنت ها .... 
بی خیال آرام به روزهای خوش آینده فکر کن
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تورا عاشق کرد، شوخی کاغذی ماست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی، به خدا مثل تو تنهاست بخند ...
علاقه مندی ها (Bookmarks)