سر اسمش قسم میخوردم دوستیمون اینقدر خوب بود که دوستام سرش حساب میبردن...میگفتن آدم فهمیده ای هستش...منم خیلی ازش حساب میبردم اگه بم میگفت الان شبه منم بی بی چک وچونه میگفتم شبه...توهمچی باش مشورت میکردم...یعنی این پسر خیلی خوب بود ولی یه دفعه بد شد بم میگفت بم زنگ نزن تایک هفته دیگه...منم اصلا زنگ نمیزدم دوستام میگفتن حتما بایکی دراه میگذرونه دلیل نمیشه آدم ازیکی بخواد یک هفته زنگ نزن...من قبول نمیکردم ولی بعدا فهمیدم حق بادوستامه وواقعا بادخترای دیگه بود
بم گفتید شاید نسبت به زندگی مشترکتون بدبین بشید راستش من الان یکم همچین حسی دارم حس خوشایندی نسبت به ابراز علاقه وعشق ندارم دل ودماغ این حرفها رو ندارم...آدم حسودی شدم اگه دونفر ببینم باهم خوب باشن یا عاشق هم باشن کریم میکیره میگم منم میتونستم صاحب همچین چیزی بشم
چیزی که هم من رو خیلی ناراحت میکنه خواستگارهایی که توزمان خودش برام می اومدن ومن رد کردم...یکیشون شده آینه دق من...خانوادم واطرافیانم مدام بهم سرکوفتش میزنن بهم میگن تو عرضه نداشتی بهش بله بگی تو لیاقت نداشتی این پسره حقت بود ولی تو لگدش زدی وازاین حرفها که روحیمو خراب کردن
نمیدونید من چه بدبختیایی کشیدم ولی خیلی صبر کردم اون زمان اون پسره بامن بود بهم دلداری میداد اون دلخوریها ومشکلات بخاطراین بود که دوستش داشتم ولی بعد خودش گذاشت ورفت
اگه براش ارزش داشتم یه تلاشی میکرد دوریمن براش سخت میشد ولی متاسفانه عین خیالش نیست ومن خنگ فکرمیکنم به همون اندازه ای که من ناراحتم ودلتنگم اونم دلتنگ وناراحته
بزار همینطور ولش کنم یه روزی میفهمه چقدر دوستشداشتم وچقدر اذیت شدم کاشکی قدرمو بدونه بفهمه من چی بودم








علاقه مندی ها (Bookmarks)