سلام عزیزان امیدوارم حال همتون خوب باشه
تو تاپیکای قبلی خیلی کمکم کردید ازتون ممنونم مطمئن باشید این لطفتون بی جواب نمیمونه(دعاگوی شما هستم)
فعلا دارم آرامشمو حفظ میکنم
ممنون میشم بازم کمکم کنید
و اما مشکلم ناتوانی همسرمه نمیتونه کاری انجام بده تنها شغلش همون ادارست که برامون کافی نیست.بهش میگم اینجا رو بفروشیم بریم جای دیگه ملک بگیریم میگه من نمیتونم برات خونه بسازم.راستش از دستش کاری بر نمیاد.از سال ۸۳ تا الان سرجمع سه میلیون پول نداره(البته به گفته خودش)مقصر اصلیش خانوادشند نمیذارند رو پای خودش وایسته نمیخوام ازشون ایراد بگیرم اما چند نمونه مثال جزئی میزنم تا خوب متوجه بشید:
مادرشوهرم میخواست بره خرید همسرم گفت من میرم اما مادرشوهرم نپذیرفت گفت نه تو خسته میشی و رو کرد و به من گفت تو خبره ای برو این وسایل رو بخر و منم رفتم خریدم!!از اینکه بهم اینو گفت ناراحت نشدم از این اعصابم خورد شد که نذاشت همسرم بره.یا یک بار همسرم رو تنش کهیر زد البته خفیف پدر و مادرش داغون شدند و منو دعوام کردند که چرا حواست به شوهرت نیست تو اون خونه چکار داری میکنی؟(همسرم از اینکه به من اینجوری گفتند خیلی ناراحت شد اما به روی خودش نیاورد).اگر همسرم خرید بره مادرش میگه من اصلا نمیفرستادمش خرید همه چیو خودم میخریدم.همیشه جلو همسرم به من میگه به پسرم شام نمیدی؟چرا انقدر ضعیف شد!!!.همچین مسائلی خیلی زیاد پیش اومد و هنوز هم ادامه داره.میدونم مادر و پدرند و دلنگران فرزندشون، ولی ایکاش بدونند این دلسوزیها اقتدار همسرمو ازش میگیره.
مادرشوهرم حتی نگران رابطه جنسی فرزندشه میگه پسرم ضعیفه براش زیاد خوب نیست
حالا همه چی گذشت و همسرم اینجوری بار اومد من میخوام کاری کنم مقتدر بشه.اخه خودش هم داره زجر میکشه.همیشه به من میگه زنها از مردهای قوی و باعرضه خوششون میاد اما من اونی که تو میخوای نیستم خیلی دلم براش میسوزه و تو دلم از کارهای پدر و مادرش حرص میخورم.(همین حساسیتها رو همسرم نسبت به فرزندم داره که من بهش میگم بذار پسرمون مرد بار بیاد همسرم کمی کوتاه میاد)
وقتی یه مسؤلیت به همسرم میدم مادرش نمیذاره میگه پسرم ضعیفه نمیتونه و همسرمو دلسرد میکنه.وقتی پسرم با پدرش کشتی میگیرند مادرش به پسرم میگه پسرمو نزن بدنش درد میگیره.سر سفره مدام به همسرم میگه اینو بخور اونو بخور و همسرم واقعا از این رفتارها ناراحت میشه.همسرم طوری شد که وقتی غذا رو واسش آماده نکنم یا میوه رو براش پوست نکنم نمیخوره.موقع سحر باید غذاشو آماده کنم و بعد بیدارش کنم راستش من از اینکارم لذت میبرم و اصلا خسته نمیشم ولی دوست دارم همین کاروخودش انجام بده
خیلی از وسایلش رو گم میکنه.خیلی بیقرار شده مدام تو فکره.تو ادارش مشکلی واسش پیش اومده اما نمیتونه با قضیه کنار بیاد و پدر و برادرش دائم براش زنگ میزنند و sms میدند که ما نگرانتیم و ...
خودشو ضعیف میدونه و از درون خودشو میخوره احساس میکنم همین چیزاست که دل و دماغ نداره محبت کنه یا شاد و شنگول باشه. چون مطمئنم خیلی دوستم داره اما نمیتونه ابراز کنه
حالا که خودم به آرامش رسییدم میخوام به همسرم کمک کنم ولی نمیدونم چجوری!!چون خانوادش این وسط مشکل اصلی من هستند و اجازه نمیدند همسرم مقتدر باشه.![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)