من و شروع یک مشکل جدید
دوستان من 6 ساله که ازدواج کردم ، وقتی همسرم به خواستگاری من اومد ، همون روز اول بهشون گفتم که میخوام ادامه تحصیل بدم و سر کار برم . هیچ مخالفتی نکرد و اتفاقا گفت من هم همچین تصمیمی دارم ، خوب من هم خوشحال شدم . که هدف هامون با هم یکی هست .
توی این 6 سال مشکلاتی برای همسرم پیش اومد که من نتونستم ادامه تحصیل بدم و هم نتونستم سر کار برم ، یک جورایی از خود گذشتگی کردم و هم اینکه همسرم راضی نبود .
الان اون مشکلات برطرف شده و من به فکر این افتادم که دیگه وقتش هست هدف هام رو دنبال کنم ، اما امروز که به طور جدی با همسرم صحبت کردم و گفتم که من تصمیم گرفتم برم سر کار ، با من مخالفت کرد . خیلی خیلی شدید و با پرخاشگری گفت که من به هیچ عنوان اجازه نمیدم مگر کار دولتی ، چون خیالش راحته که کار دولتی گیر نمیاد ، دعوامون شد ، خیلی بدو بیراه گفت که من گوشم رو گرفتم که نشنوم چی میگه
خیلی ناراحتم ، چرا اصلا اون باید برای من تصمیم بگیره ؟ یا اون باید حتما اجازه بده ؟چرا زیر تمام حرفهایی که روز اول گفتیم میزنه ؟ من باید شکایتش رو پیش کی کنم خدا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بچه تو رو خدا من رو آروم کنید . احساس شکست میکنم ، احساس میکنم 6 سال گول خوردم ، چرا از روز اول سر حرفم پافشاری نکردم که من باید درس بخونم یا باید برم سر کار ؟ الان دیگه مدرک فوق لیسانس ارزشی نداره ، مگه میشه باهاش کار دولتی پیدا کرد ؟ با دکترا هم به زور میشه چه برسه به فوق لیسانس .
اصلا حرفم نمیاد که احساس درونیم رو بگم ، فقط حرص دارم ، هی یادم میاد اشک میریزم ، که انقدر ضعیفم که نمیتونم هدفام رو دنبال کنم ،
من میخوام هر طوری شده کار کنم ؛ یا درس بخونم . باید چه کار کنم ؟ انقدر شکه شدم کع توان اینکه بخوام همسرم رو راضی کنم ندارم ، اولا اون خیلی مصمم هست ، ثانیا من نمیخوام تا آخر عمرم خونه نشین باشم .
به زن به چشم موجود ضعیفی نگاه میکنه که از عهده هیچ کاری جز کارای خونه بر نمیاد ، مرتب میخواد اعتماد به نفس من و خرد کنه . به من میگه تو کارای خونه رو انجام بدی بسه ، وای این حرفاش رو اعصاب منه ، مگه من کلفتم ؟؟؟؟؟؟؟ چرااااااااااااااااااا ؟
دارم دیوونه میشم








علاقه مندی ها (Bookmarks)