سلام :)
del جون من هیچکاری نکردم جز حفظ ظاهر.یعنی فرصت نمیشد.دو ساعته میرفتم و میومدم.اخه نمیخواستم مامانمینا بفهمن اونجام.با اینکه همش استرس داشتم و اصن بهاش بهم خوش نمیگذشت اما میگفتم و میخندیدم.انگار که خیلییییییی داره بهم خوش میگذره
یه احساس بدی دارم.احساس نا امنی.
میدونین پر شدم از چیزایی که دوس نداشتم ببینم یا بفهمم.
اینکه دوسم نداره.اینکه اولویت زندگی ش نیستم.اینکه ناراحتی یا شادی من واسش مهم نیس...
اینا با اعتبارسازی حل میشه یعنی؟؟با جراتمندی؟؟با مدیریت؟ اینا بحث احساساته.نه رفتار.
با این همه دیشب یه قدم از قدمایی که تو این تالار یاد گرفتم ورداشتم.
دلم تنگیده بود.اونم از وقتی خواهرش رفته خونه شون(ده روزه) هرشب میره خونه خواهرش خواهرزادشو ببینه.واسه همین اصلن نمیبینمش :(
گفتم بذا من بهش اس بدم بگم بریم بیرون.چه فرقی داره؟؟
خلاصه رفتیم.یهو گفت:
بریم یه جایی؟
_کجا؟
_ولش کن.تو که میدونم نمیای
-لوس نشو.بگو دیگه
-بریم جیگر دایی رو ببینیم؟
-تو که گفتی دیشب اونجا بودی.ولش کن.
-اره من که هرشب اونجام.واسه تو میگم.بریم؟ اگه دوس داریا.اصراری نیس.
-گفتم بریم( با اینکه واقعا دلم میخواس برم خونه و دیگه خودشم نبینم چه برسه...)
شیرینی گرفتیم و رفتیم.
اونجام هرچقد قربون صدقه ش رفت منم همراهی کردم.بغلش کردم و ازین کارا... با خودشم گفتم و خندیدم .با همه یعنی.
اما واقعا ناراحت بودم.هنوزم هستم.
نمیدونستم شوهر من یه وجهه مهربونم داره و من تا حالا ندیدم!!!!!!!!
تا حالا ندیده ئدم دوس داشتنشو بروز بده!!!!!!
تا حالا ندیده بودم نسبت به یه ادم تنقد احساس مسیولیت کته!!!!!!
یعنی من دیگه انقد بی عرضه بودم که تا حالا این چیزارو ندیده بودم ازش
- - - Updated - - -
alireza35
حس ششم که میگفت این ادم یه نقشه ای داره که یادش اومده از دلت دراره.اینکه علیرضا جان اگه این نیاز ایشونو قرار نبود ج داده بشه عمرا پا پیش نمیگذاشت.بدون شک تا الان قهر بودیم.اخه اون فقط واسش یه چیز مهمه اونم اینه
اره.این دفعه نمیخوام راحت برم پیشش.بذار یکم اذیت شه.
هرچه باداباد.اگه قراره خیانتکار باشه بذار الان بشه.
- - - Updated - - -
مرسی caspian جون.
الان یعنی دیگه شما مشکلتون حل شده؟
میدونی من راستش اصن باور ندارم که یه روزی بخواد همه چی درس شه.همه ش فک میکنم شوهر منم نهایتا میشه مثه بابام دیگه.یعنی میشه این راه حلا به اونم ج بده و رفتاراش اصلاح شه؟ من که باورم نمیشه!!!
اون اماده جنگه.همیشه.از هیچی نمیترسه.
احساس میکنم باختم.
هیچکی واسه زندکی ما تره م خرد نمیکنه.
همه به چشه دو تا دیوونه نیگام میکنن.
دیشب خونه خواهرشوهرم احساس خیلی بدی داشتم.وقتی دیدم شوهرش چقد دوسش داره...
اما من چی؟ازشون خجالت کشیدم.از رفتارا و حرفایی که یه روزی جلو اونا بهم زد
از وضع زندگیم که میدونم همه هم خواهرشوهر هم مادر شوهر هم... میدونن.ازینکه دلشون به حالم میسوزه.با حالت مسخره نیگام میکنن
این دیگه جز زندگیمه.چجوری میخواد عوض شه؟؟؟؟؟؟؟
جلوی همه فامیلاشون تا حالا حداقل یه با منو شسته گذاشته کنار.
منم دوس دارم بتونم تو جمع به شوهرم افتخار کنم.اما....
فقط یه معجزه باید رخ بده که زندگی من درس شه.
مثه همیشه گریه م گرفت
:(








علاقه مندی ها (Bookmarks)