نقل قول نوشته اصلی توسط dandelion15 نمایش پست ها
عالمه سیب زمینی سرخ کردم چون خودم خیلی دوس دارم داشت فیلم نگاه میکرد رفتم نشستم کنارش بهش تعارف هم نکردم یه ده دقیقه ای اینطوری گذشت یکم نگاش کردم دیدم نخیر غرورش اجازه نمیده بگه به منم بده بش گفتم دلت میخواد؟ گفت نه خودت بخور فقط بپا نترکی ! منم بهم برخورد ولی بعد دیدم تابلو دلش میخواد خودم گرفتم جلو دهنش که خورد چند دقیقه بعدم خودش دستش رو گذاش دور شونم ببینید خواهرش که نباشه خوبه اگه اون بود حتما میشست کنار نیما منم حرص میخوردم بعدم با نیما دعوام میشد ! خلاصه کم کم فیلم داشت به صحنه های خاک برسری نزدیک میشد که منم حس کردم این یه چیزیش میشه این شد که پاشدم رفتم تو اتاق نیما ظاهرا بهش برخورده !نگید چه بد رفتاری حتی نمیتونم بهش فکر کنم دست خودمم نیست
بعد از اون همه راهنمایی کاربرها با شوهرت اینجوری رفتار می‌کنی، باز هم خوبه شب‌ها میاد خونه!!!

از طرفی دلت میخواهد خواهرش را بگذاره کنار و به تو محبت کنه از طرف دیگه نمیخواهی نقش همسرش را برای‌اش ایفا کنی!!!

راست‌اش من برخلاف کاربرها هوشی تو رفتارت و حرفهای‌ات ندیدم و اتفاقاً با لجبازی بچه‌گانه داری شوهرت را به سمت خیانت کردن و با زن دیگری بودن هل میدهی! (وقتی به نیازهای جنسی‌اش بی‌توجه هستی و حاضر نیستی بهش محبت کنی انتظار داری باهات بمونه!؟)

اگر منتظری اون قدم اول را برداره اون درست بشه اون رفتارش را با تو درست کنه تا تو لطف کنی و بهش محبت کنی احتمالاً همیشه میتونی منتظرش بمونی! (البته ممکنه نتونه این لجبازی‌های تو را تحمل کنه و طلاق‌ات بده!)

این آقا اشتباه کرده که با یک دختر 15 ساله ازدواج کرده چون اگر با یکی که 5-4 سال کوچکتر از خودش بود ازدواج می‌کرد مجبور نبود رفتارهای بچگانه تو را بخاطر تامین نیازهای جنسی و عاطفی‌اش تحمل کنه!