میدونم.مطمئنم که تحمل یه لحظه ناراحتیمو ندارن.الان هم نمیدونن که من چه عذابی دارم میکشم .....اما خودم روم نمیشه.آخه وقتی گفتم میخوام با این شخص ازدواج کنم.با این همه تفاوت و اختلاف فرهنگی و مالی و خونوادگی و...حتی یبار هم باهام مخالفت نکردن.تازه همه چیو آسون گرفتن..خودشون نامزدی مفصل گرفتن و گفتن دیگه نمیخواد عروسی بگیرین..تمام خرجها و دردسرها و...واسه خونواده من بود.خونواده همسرم انگار نه انگار دارن پسر داماد میکنن.مثل یه مهمون اومدن و رفتن... و بعدها هم در ادامه زندگیمون همیشه کمک پدر و مادرم(بغیر از جنبه مالی)منظورم کمک کردن تو کارها و مسائل مثلا اسباب کشی و ...اینجور چیزهاست.همیشه از لحاظ عاطفی حامی من بودن .من انقدر پدر و مادر خوبی دارم که روم نمیشه اینجوری باعث ناراحتیشون بشم..ما تو شهر کوچکی زندگی میکنیم.خواهرم هنوز مجرده.من خودم رو نسبت به آینده اون مسئول میدونم.نمیخوام برا ازدواجش کسی با نگاه به زندگی من نسبت به اون پیش زمینه ای داشته باشه.میدونم این حرفها خیلی سطحی و مبتدیه اما.....من حتی وقتی فکر میکنم پدر یا مادرم جلو خونواده در جواب سوالاتشون یا فضولیهاشون شرمسار میشن اذیت میشم...میگم حالا که اون موقع حواسم نبود و کار خودمو کردم باید تنبیه بشم.....