سلام به همه دوستانم تو تالار
الان درست یه ماهه که خونه مامانمم دیگه به وضعیت جدیدم عادت کردم و ناراحت از دست دادن اون زندگی نیستم چون اصلا اون زندگی نبود این ازدواج از اول اشتباه بود کاشکی برای بار دوم اشتباه نمیکردم و یا زودتر خودمو از دستش خلاص میکردم الان خیلی راحتترم
جهازمو که گرفتم مهریه رو هم گذاشتم اجرا .........
دیروز که تو بازار بودم برادر شوهر سابقمو دیدم خیلی خوشحال شد بعد چهار سال منو دید و بهم گفت که زندگی برادرش یعنی شوهر سابقمم تعریفی نداره و بخاطر بچه ها با هم مشکل دارن یه لحظه خیلی خوشحال شدم احساس کردم شاید سرش به سنگ بخوره و برگرده ولی شاید این یه خیال باشه و واقعیت پیدا نکنه ولی اونا هنوز ازدواج رسمی نکردن و دو ماهه که صیغه ان زن الان شوهرمم یه دختر کوچیکتر از دخترم داره دوتاشونو با هم نگه میدارن!!!!!!!!!
نمیدونم چرا انقدر دلم برای زندگی قبلیم تنگ شده انقدر دلم میخواد که اون برگرده با اینکه بهم انقدر بدی کرد و دلمو شکونده انگاری من نتونستم با شرایط بعد طلاقم کنار بیام و هنوز با همه ی بدیهاش شوهرمو دوست دارم دوست دارم بقیه زندگیمو کنار اون ادامه بدم و بچمونو با هم بزرگ کنیم دوست ندارم بیگدار به آب بزنم اگه میشه راهنماییم کنید
میخوام برم ببینمش و غیر مستقیم بهش بگم که برگرده اگه زندگیش خوب نیست ولی میترسم پسم بزنه و غرورم جریحه دار بشه و بقیه هم بفهمن من رفتم پیشش و مسخرم کنن دوستان اگه پبشنهاد یا راهکاری دارین بگین تا یه کم آروم شم منتظر پیشنهادات شما دوستان هستم اگه راه دیگه ای هم هست بهم بگین خوشحال میشم
- - - Updated - - -
سلام به همه دوستانم تو تالار
الان درست یه ماهه که خونه مامانمم دیگه به وضعیت جدیدم عادت کردم و ناراحت از دست دادن اون زندگی نیستم چون اصلا اون زندگی نبود این ازدواج از اول اشتباه بود کاشکی برای بار دوم اشتباه نمیکردم و یا زودتر خودمو از دستش خلاص میکردم الن خیلی راحتترم
جهازمو که گرفتم مهریه رو هم گذاشتم اجرا
دیروز که تو بازار بودم برادر شوهر سابقمو دیدم خیلی خوشحال شد بعد چهار سال منو دید و بهم گفت که زندگی برادرش یعنی شوهر سابقمم تعریفی نداره و بخاطر بچه ها با هم مشکل دارن یه لحظه خیلی خوشحال شدم احساس کردم شاید سرش به سنگ بخوره و برگرده ولی شاید این یه خیال باشه و واقعیت پیدا نکنه ولی اونا هنوز ازدواج رسمی نکردن و دو ماهه که صیغه ان
نمیدونم چرا انقدر دلم برای زندگی قبلیم تنگ شده انقدر دلم میخواد که اون برگرده با اینکه بهم انقدر بدی کرد و دلمو شکونده انگاری من نتونستم با شرایط بعد طلاقم کنار بیام و هنوز با همه ی بدیهاش شوهرمو دوست دارم دوست دارم بقیه زندگیمو کنار اون ادامه بدم و بچمونو با هم بزرگ کنیم دوست ندارم بیگدار به آب بزنم اگه میشه راهنماییم کنید
میخوام برم ببینمش و غیر مستقیم بهش بگم که برگرده اگه زندگیش خوب نیست ولی میترسم پسم بزنه و غرورم جریحه دار بشه و بقیه هم بفهمن من رفتم پیشش و مسخرم کنن دوستان اگه پبشنهاد یا راهکاری دارین بگین تا یه کم آروم شم منتظر پیشنهادات شما دوستان هستم اگه راه دیگه ای هم هست بهم بگین خوشحال میشم









علاقه مندی ها (Bookmarks)