به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 28 آبان 92 [ 23:41]
    تاریخ عضویت
    1391-5-11
    نوشته ها
    68
    امتیاز
    1,218
    سطح
    19
    Points: 1,218, Level: 19
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 82
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    135

    تشکرشده 139 در 45 پست

    Rep Power
    0
    Array

    Dead عید امسال تبدیل شد به عزا .با تلفنای مادر شوهرم دلم می خواد بمیرم

    عید شوهرم تصمیم گرفت که امسال با خونواده من بریم سفر . وای انقدر خوشحال بودم که دلم می خواست هر کاری که همسرم دوست داره واسش انجام بدم .
    ما 1 سل ونیمه عقد کرده ایم 15 روز پارسال عید رو با اونا رفتم سفر . اصلا بهم خوش نگذشت چون تازه 1 ماه بود عقد کرده بودم . هنوز شوهرمو نمیشناختم با 16 نفر دیگه هم باید هم سفر می شدم.
    خلاصه بگذریم. منم واسه تشکر از همسرم یه هفته خونه مادرشوهرم موندیم و عید دیدنیهارو انجام دادیم واسش خرید کردیم و به مادر شوهرم محبت کردم کلی .
    هفته دوم بود که راه افتادیم سمت مشهد . چشمتون روز بد نبینه تلفنای گریه دار مادر شوهرم شروع شد .و از همون اول شوهرم می رفت تو فکر حرف نمیزاد .
    من و مامانمو داداشمو بابامو شوهرم با یه ماشین رفتیم .
    هر روز 5 بار 6 بار زنگ میزدن بهم تا جایی که اعصاب مامانمینا خورد شد . اما به شوهرم چیزی نمی گفتن من از حالتشون می فهمیدم.
    فکر کنید هر روز ناراحت بود و منم چیزی بهش نمی گفتم . هر شب پیشم می خوابید اما انقدر فکرش درگیر بود که نه تنها بهم محبت نمیکرد بلکه عصبانی هم میشد که چقدر گرمه برو اونور و اصلا حوصله نداشت.
    تازه مادر شوهرم و پدر شوهرمو با خواهر شوهرام و داماداشون و نوه ها 16 نفری رفتن شمال . دختراشم کلی هواشو دارن .
    تا روز آخر دوباره مامانش زنگ زد و شوهرم بدتر از همیشه ریخت بهم .
    منم رفتم بهش گفتم مامانت چی می گه چرا هر وقت باهاش حرف می زنی می ریزی بهم . با تمام عصبانیت بهم گفت به تو هیچ ربطی نداره . منم بغض گلومو گرفت و گریم گرفت . اونم بهم گفت انقد گریه کن تا حالت جا بیاد .دیگه ازش بدم اومد . بعدشم دوبار با مامانمینا بحثش شد مامانمینا هم به من گفتند که دیگه باهامون نمیان مسافرت .
    حالا از اون روز که اومدیم خونه همسرم از یه طرف بهم غر میزنه مامانمینا از یه طرف .
    انقد تنها شدم که دلم می خواد خودکشی کنم و بمیرم .از دست همه خسته شدم
    دیگه ازش دلسرد شدم .از اون از زندگی .
    ویرایش توسط مهسایی : چهارشنبه 21 فروردین 92 در ساعت 23:28


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. فرهنگ عزاداری ما - اتفاقات عاشورا و درسهای آن
    توسط گیسو کمند در انجمن اعتقادی،‌اخلاقی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 03 آبان 94, 12:00
  2. عزاداری شوهرم و مشکلات بعدش
    توسط گلچهره در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: یکشنبه 21 آبان 91, 20:19
  3. یادداشت های عزرائیل
    توسط gole maryam در انجمن گسترش خلاقانه افکار و احساسات
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 12 اردیبهشت 89, 08:35
  4. عزرائیل................
    توسط دانا در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: دوشنبه 07 بهمن 87, 17:05

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 14:53 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.