به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 564

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 30 دی 91 [ 11:05]
    تاریخ عضویت
    1391-9-28
    نوشته ها
    3
    امتیاز
    133
    سطح
    2
    Points: 133, Level: 2
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 17
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 29 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    به نام خدا
    این روزا دلخوشی منو و همسرم و شاید بهتر بگم بهترین اوقات باهم بودنمون یادآوری خاطرات گذشته و خندیدن به اون ها هستش
    یکیش رو براتون مینویسنم امید دارم براتون جالب باشه
    البته من خاطراتم رو بنا به خواسته بهترین دوستم که خیلی برام با ارزش هست و تو این سایت هم منو عضو کرده مینویسم و خواستم در اینجا هم از ایشون تشکر بکنم .
    دومین سالی بود که بعنوان معلم در یکی از روستاهای دور و کوهستانی زنجان مشغول به خدمت شده بودم و اولین سالی بود که به همراه همسرم در اونجا بودم یعنی اولین روزهای ازدواجمون در اون روستا مدرسه در بالای تپه ای قسمت شمالی روستا و در داخل یک قبرستان بنا شده بود و نزدیکترین خانه ی روستا به مدرسه یه 500 متری فاصله داشت بدلیل فقدان هر امکاناتی حتی آب و نان را هم بچه ها به نوبت مباوردن در یکی ازآخرین روزهای پاییز برف سنگینی اومد بطوری که همه جاده ها مسدود شدن طوفانی روز بعد از بارش آرام شروع شد و سه روز ادامه داشت چشمتون روز بد نبینه کسی ازحال ما خبر نداشت که دیکه نون و آب نداریم هر چی داشتیم خورده بودیم به دلیل باد شدید و ترس از حیوانات وحشی و یه خورده هم خجالت نمی تونستم برم و از روستاییا که خیلی انسانهای مهربونی بودن نون بگیرم خلاصه روز سوم یه کارتن کیکی که برا تغذیه بچه ها بود رو من و همسرم برا صبحانه و نهار وشام خوردیم تصور بکنین چقدر سخته ..... اما روز چهارم که دیگه یه خورده طوفان فروکش کرده بود و فقط باد نسبتا تندی برف باریده شده رو پخش میکرد و پشته های بلندی درست کرده بود . خانومم یه دفعه منو صدا زد وگفت بیا اینو ببین چی ؟ به دقت از پشت پنجره نگاه کردیم حیوانی بود اما چی معلوم نبود هر چی بود بخاطر طوفان و سرما به دیوار کنار مدرسه پناه آورده بود گفتم خدا رسونده فک کنم آهویی هست که اونجا گیر کرده پس از کلی همفکری با خانوم من آماده شدم با یک چاقو ویک طناب برم و اون حیون رو شکار کنم !!!
    کفش و کلاهم و محکم کردم اومدم بیرون به هوای اینکه اگه شکارش بکنم تا عید بهمون خوش میگذره کلی کباب میخوریم و ..... تو این فکرا بودم و با سختی فراوان به جلو میرفتم باد و برف دید محدود و یه خورده هم ترس کلا درگیر بودم تا اینکه رسیدم به اون حیون بیچاره اما تا بهش رسیدم دیدم بیچاره الاغی هست که بنا به دلیلی از ده فرار کرده .
    این روزا با یادآوری اون روزای سال 73 کلی میخندیم آرزو دارم شما هم در کنار همسرای مهربونتون دائما خوش باشین .

  2. 18 کاربر از پست مفید *سالار* تشکرکرده اند .

    فرشته اردیبهشت (شنبه 30 شهریور 92), امید زندگی (چهارشنبه 15 مرداد 93), بارن (دوشنبه 10 اسفند 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:50 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.