نوشته اصلی توسط the secret
سلام سلام,خوبی؟
من دوباره برگشتم به وطن
سفرم با 3تا از دوستام بود که رفتیم سمت شمال,1 روزش رو توی رشت کار داشتیم.بقیه رو فقط اینور اونور رفتیم و گشتیم
بجز اونجایی که 500 تومن من رو توی انزلی دزدیدن بقیه جاهاش خوش گذشت و حسابی هم خندیدیم
مخصوصا روزهای اول که بارون میومد حسابی و مجبوری موندیم ویلا و حسابی دیوونه بازی
من تا حالا این فصل سال شمال نرفته بودم,برام جالب بود پاییز شمال
راستی اون وصیت نامه رو هم خوندم,مرسی که برام اینجا گذاشتی
بعد از خوندنش امضام رو هم عوض کردم
انصافا عشق توی زندگی همه چی رو عوض میکنه
حیف که من ازش محروم هستم
[/i]
نوشته اصلی توسط meinoush
مینوش جونم سلام
امیدوارم که حال و احوالت خوب باشه
از اون بابت اگه نگاه کنی آره,واقعا مشکلی نیست, اما اصل قضیه اینجاست که دل خوش نیست
من واقعا به اون محبت نیاز دارم, ولی من نمیتونم اونرو پیدا کنم
یادته میگفتم یه زمان یکی بود که میخواستم باهاش ازدواج کنم, انصافا اون روزها خیلی خوب بود
امیدها و هدفهای زیادی داشتم برا آیندم.
الان مسله این نیست کسی نیست,مشکلم اینه که نمیتونم به کسی جذب بشم
نمیدونم چرا اینجور سرد شدم
شاید انقدر توی زندگیم از اولش محبت نبوده سنگ شدم
البته اینو هم بگم که فکر نکنید یوقت عاشق و دیوونه اون دختر بود
نمیدونم,شاید اون دختر منو نفرین کرده که بعد از اون روزبروز شرایطم بدتر شده
بدجوری سردرگم هستم,حتی نمیدونم مشکلم چی هست
نشه باید مارکوپولو بشم و دنیا رو بگردم,چون توی سفر تمام احساسهای بدم از بین رفته بود













علاقه مندی ها (Bookmarks)