سلام به شما
چند مساله مهمتر تو متن اولیتون هست که شما بهتره واسه شروع،تکلیفت رو با اونا روشن کنید.مثل اختلاف سنی.مثل همشهری نبودن.
من خودم زمانی که حس کردم کسی رو که دوست دارم دارم از دست میدم دغدغه هامو در موردش نادیده گرفتم.چون نمیخواستم از دستش بدم.و این مثل سم.اینکه شما راضی شی خیلی مسایل رو که در نگاه اول و بدون ورود احساسات کاملا روش اصرار داشتید نادیده بگیرید.که چی،طرفتون نره.مثل من.که اخرشم رفت.
اگر این مشکلات رو با خودتون تونستید حل کنید(نه اینکه بواسطه احساسات نادیده بگیرید)پا پیش بذارید.چرا باید ما با این سن و سال برای یه درخواست شرعی و مقبول(درخواست خواستگاری و نهایتا ازدواج)اینقدر خودمونو عذاب بدیم.ما با اونایی که چپ وراست تو خیابون و ... شماره میدن و میگیرن چه فرقی داریم.تنها فرقمون اینه که اونا دچار افراطن و ما دچار تفریط.
هی بگیم این کارش یعنی چی؟چرا برگشت؟چرا بهم تندی کرد؟چه میدونم ،چرا ظرف مرا بشکست لیلی
اخرش ما می مونیم و هزار و یک سوال بی جواب
پس بهتره قبل از اینکه تعداد این سوالات سر به فلک بکشه و به طبعش فکرتون اشفته تر یه اقدامی بکنید.قبل از اینکه احساسات(گریه و سوالات .... نشونه هاشه) شما دیگه جایی واسه عقل ومنطقتون باقی نذاشته
خونواده واسه همین موقع هاست دیگه
از اینکه نه بشنوید هم نترسید.ایشون هم حق انتخاب دارن.
یا علی








علاقه مندی ها (Bookmarks)