به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 62

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 29 دی 91 [ 02:38]
    تاریخ عضویت
    1391-5-23
    نوشته ها
    32
    امتیاز
    535
    سطح
    10
    Points: 535, Level: 10
    Level completed: 70%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    11

    تشکرشده 11 در 6 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: دختري را دوست دارم اما نمي دانم چه كاري درست است.

    داشتم به طور اتفاقی یکی از تایپیک ها رو نگاه می کردم شرایط آقا پسری (Matrixx) خیلی شبیه به من بود با این تفاوت که دختر مقابل این آقا یه سال ازش بزرگتر بود اما چقدر نوع جواب ها نسبت به ایشون با من فرق داشت تایپیک من فقط کلمه رهاش کن بود و ناامیدی اما تایپیک این آقا فقط امیدواری بود یکی از پست های این آقا رو اینجا می زارم تا متوجه بشین امیدواری که می گم منظورم چیه:
    نقل قول نوشته اصلی توسط Matrixx
    دوستان گرامی واقعا خیلی ممنون از نظرات خوبتون
    کمکم کرد واقعا چند روزی بود اصلا از کل زندگی دلسرد شده بودم چون احساس میکردم به بن بست خوردم
    من دوست دارم یه کاری رو هم با توجه به رشته درسیم از مهرماه شروع کنم حداقل یه کمک خرجی داشته باشم ولی موندم چیکار کنم؟؟؟

    اینم لینک تایپیک دوراهی ارشد یا ازدواج؟

    دوست عزیز آقا صابر یه خرده با تو و امثال تو و خودم درد دل کنم شاید بدردتون خورد:
    اول از همه خیلی تاپیک ها رو دنبال میکنم ولی حس نوشتن ندارم ولی اینبار میخوام از تجربیاتم بنویسم که شاید بدرد کسانی مث خودم خورد خلاصه وار میگم امیدوارم کمکی کرده باشم
    منم مثل خیلی ها های دیگه مثل خودم وقتی دانشجو بودم درسمو خوب میخوندم معدل الف بودم از مهر سال پیش واسه ارشدم برنامه ریزی میکردم منبع جمع آوری میکردم تا یه دانشگاه خوب قبول بشم با دختر حماعت هم کاری نداشتم کلا بچه باحال و درسخون و شوخ طبع و اکتیو کلاس بودم همه هم کلاسی هام دوستم داشتن یکی از دخترهای همکلاسیمون بود که من حس عجیبی نسبت به اون داشتم همش با خودم میگفتم من برای رسیدن به هدفم نباید درگیر اینجور مسائل بشم همیشه حس خودم رو انکار میکردم سعی میکردم دختر همکلاسی رو یه خرده اشکلاتش رو ببینم شاید ازش بدم بیاد یا توی جمع دوستام ادای صداش رو در میاوردم تا شاید اینطوری به خودم بقبولانم که ازش بدم میاد ولی نشد یه روز یکی از دوستام اومد گفت تو اون دختر همکلاسیمون چقدر بهم میاید نمیخوای باهاش اشنا بشی از اون موقع حساسیت اون خانم برا من زیاد شد تا اینکه یه شب دلو به دریا زدم یک ایمیل براش فرستادم در اوایل همکلاسی بودیم و سوالات درسی میپرسیدیم ولی من میخواستم حسم رو بهش بگم که بالاخره بعداز پایان امتحانات پایان ترم گفتم(ای کاش هیچوقت نمیگفتم) گفتن همانا آغاز دردسر همانا من قرار بود از اول تابستان واسه ارشد بخونم کلی پول کتاب داده بودم هیچکدومشون رو باز نکردم تابستان ما بحث های مزخرف میگذشت از ازش میپرسدم کی میخوای ازدواج کنی اون میگفت دوسال بعد من میگفتم بیا نیم سالم صبر کن بخاطر من میگفت نمیشه من شرایط ازدواجم رو از دست میدم گفت اگه مشکل سربازی و کارت حل بشه جواب منم اوکی!
    تابستان گذشت به بدترین شکل ممکن همش حالم خراب بود سر حرفهای مزخرف که از اینده که اتفاق نیافتاده بود میزدیم کل 3 ماه تابستون ذوبار بیرون رفتیم که اکثرا بحث میکردیم تا اینکه از این لحظه ها به قول دوستان لذت ببریم.
    ترم مهر شروع شد و رابطه ما هم قبل انتخاب واحد تموم شده بود چون بحثمون زیاد شده بود و یه دفعه برگشت گفت نه پیام بده نه زنگ بزن من شب بدی رو تجربه کردم تا صبح بیدار بودم گریه میکردم ولی اون بیرحمانه رفت ترم که شروع شد خودش به بهانه سوال درسی باز بهم پیام داد و باز شروع شد باز یکی دوهفته رابطه ما خوب تو دانشگاه که طوری برخورد نکردیم کسی بدونه بعد دوهفته این باز اخلاقش تغییر کرد و باز جواب منو نمیداد منو میدید فرار میکرد گفتم دلیل این کارات چیه گفت خودمم نمیدونم وباز بنا به دلایلی ما تصمیم گرفتیم تموم کنیم و منم ایندفعه مثل یک مرد قبول کردم ولی باز سه روز بعد خودش بمن پیام داد و از یه جایی شروع شد تا الان که باز تصمیم بر این شده و من میخوام تمومش کنم ولی نمیتونم وابسته اش شدم من بخاطرش از مهر رفتم بخش افورماتیک یه اداره کار کردک تا بهش ثابت کنم که جربزه کار کردن دارم..بیخیال ارشد شدم و میخوام هرچی زودتر برم سربازی و بهش برسم...شرکت تاسیس کردم تا یه شغل محکم برا خودم داشته باشم و با دوستام باهم کارکنم...میدونی من قید خیلی چیزا رو زدم واسه بدست اوردنش من الان اون پسر سابق نیستم نه اکتیو هستم نه شوخ طبع هستم نه زرنگ هستم کلی لطمه خوردم دوستام همشون دلشون برام میسوزه میگن داری حروم میشی واسه کسی که قدرت رو نمیدونه....من این همه کار کردم در عمل برای اون که خیلی هاشم نمیشه گفت طرف برگشته میگه شایدم روزی که اومدی خواستگاریم جوابم نه باشه میگم مگه اون موقع نگفتی جوابت اوکی؟! میگه اون موقع اون موقع بود...من واسه ارشد برنامه داشتم قیدشو زدم بخاطر این ولی ایا قدرمو دونست نه یک قدم هم واسه من پا پیش نذاشت بدترین دوران زندگین دورانی که تا الان باهاش رابطه دارم و میخوام تمومش....
    این همه حرف گفتم تا بفهمی من چی کشیدم و الان که میخوام نصیحت و راهنماییتون کنم نگی که تو از حال من چه میدونی :
    اولا : واسه کسی بمیر که برات تب کنه نه مثل من که براش مردم و اهمیتی برام نذاشت
    دوم : صحبت اینده تو اینده هستش انسان نمیدونه تو اینده چه اتفاقی میافته شاید تو عوض شدی شاید طرف مقابلت عوض شد اونوقت تکلیف اونی که تو این راه وابسته شده و منتظر شده چیه؟
    سوم اگه الان شرایط ازدواج داری رسمی برو جلو بسم الله این کارا خیلی عذر میخوام من تجربه کردم میگم بدبختت میکنه هیچ سودی نداره جز عذاب واسه تو منم میگفتم بذار بهش بگم خیالم راخت میشه و باهام میمونه و همدمم میشه تنها نمیشم دیگه ولی باور کن از اون روزی که گفتم حالم خوب نشد هیچ بدتر هم شد از خیلی چیزام عقب افتادم دوستام دلشون برام میسوزه میگن داری تلف میشی قیافه ات عوض شده از اینجور حرفها ایا تو این مدتی که دختر با من بود واسه من تاثیر بهبودی داشت؟؟ نه بخدا نداشت جز اینکه هزینه هام بالا رفت فیش تلفنم هر بار 70 هزار میاد 30-40 هزار هم واسه اون شارژ میگیرم...همش هم بی نتیجه بود (وقتی که مسکن ها خودشون دردمند بود)
    چهارم : باور کن باور کن تا وقتی که شرایط ازدواج نداری فکر کردن به جنس مخالف از زندگی عقبت میندازه از همه چی عقب میافتی بخدا فقط گفتن نیست چیزی واسه ارائه نداشته باشی همش عذاب میکشی که چرا نمیتونی بهش برسی همش ذهنت پر از چراها میشه و بدون جوابه به هیچ چیز هم نمیتونی فکر کنی از ن.ن . زندگی میافتی افسرده میشی واسش وقت میذاری یه دفعه میبینی با یکی دیگه رفت دختره دیگه شاید اختیارش دست خودش نباشه به حرف خانوادش گوش کنه و به خواستگاری که شرایط مناسب داره جوا بله بده و اونوقت دست تو میمونه تو حنا
    پنجم : اگر اون دختر بخواد بخاطر تو صبر کنه و خواستگاراش رو رد کنه این امکان هم داره روزی اومد تو زندگیت و بهم رسیدین اگه به پستی وبلندی زندگی دچار شدی و کم اوردی دختره بهت با تلنگر بهت بگه من خواستگاری داشتم با فلان وضعیت مالی بخاطر تو رد کردم این حرف واسه مرد خیلی سنگین میشه ها!
    ششم : برو دنبال کارت و زندگیت و شرایطت رو جور کن برو جلو دو راه داری اگر میخوای زود ازدواج کنی برو سریع سربازی بیا اگر دختره بود برو خواستگاریش اگر هم نبود خب قسمتت نبوده از اول اگر قسمت تو باشه اسمون زمین بیاد زمین بره اسمون باز به دست تو میرسه ولی اگر نبود از اول به تعلقی نداشت راه دوم هم اینه اگر قصد ازدواج به این زودی نداری برو دنبال هدفت که اونوقت خیلی چیزا برات فرق میکنه راهت جدا میشه.
    صحبت پایانی سرت رو درنیارم : تو این شرایط فعلی تو به دختر فکر کردن چیز بیخودیه نه کاری از دستت برمیاد نه شرایطشو داری فقط زندگیت رو حروم میکنی همش منتظراینده میمونی به هدفت که برسی ناخودآگاه این موضوع ازدواج هم برات حل میشه.... دردی کشیدم که مپرس
    من خودم تصمیم گرفتم زود ازدواج کنم..کارشناسیم تموم شد میرم سربازی بعد اون هم ارشد میخونم هم ازدواج مهم نیست طرفم کی باشه مهم اینه که منو بخاطر خودم بخواد و درکم کنه...پایان خدمت که داشته باشی کار خودش پیدا میشه اونایی که میگن کار نیست اونا غیرت کار کردن ندارن...من اراده کردم کار کنم دو روز نیم میرم اداره کار میکنم..تدریس میکنم تو غیرانتفاعی...تو شرکتم کار میکنم...فقط اراده کردم.
    ببخشید طولانی شد امیدوارم همه ی دوستان امثال من به دردی که من دچار شدم نشن و از حرفهام استفاده کنن

    دوست عزیز اقا صابر اینم بگم اونایی که میبینی تو فیلم میگن باید برای رسیدن به عشقت تمام تلاشت رو بکنی تا بعدا افسوس نخوری اونا همش فیلمه..عشق هم فقط عشق به جنس مخالف نیست که..ادم به خیلی چیزا میتونه عاشق باشه...من درد زیاد تو زندگیم کشیدم اگر بخوام بگم همه شما ها به خودتون امیدوار میشید ولی سعی کردم با زندگی بجنگم...بهترین لحظات نصف های شب به بعد هستش که تنها میشم و یک رمان را با اینکه بیش از 50 بار خوانده ام ( بو ف کور ) دوباره میخوانم وخلوت در سکوت شب با خدای خودتت من با تنها کسی که درد دل میکن خدا هستش...همه درد دارن فکر نکن فقط تو به مشکل خوردی...به قول دوستمون من عاشق شکست عشقی هستم...واسه خودت دو این دو روز دنیا زندگی کن و بهترین لحظات عمرت رو خراب نکن بعدا به این روزها میخندی روزی که بچه ات از سر و کولت بالا میره
    قدر الانت رو بدون اینده هم تو اینده اتفاق میافته ایمان قوی داشته باش که خدایی داری که همه جوره هوات رو و همه کارهاش بدون حکمت نیست....عشق خوبه...ولی اوج لذت عشق به اینه که به طرفت نرسی و مانع خوشبخت شدنش نشی و آزادش بذاری...
    والسلام

  2. 5 کاربر از پست مفید Matrixx تشکرکرده اند .

    Matrixx (شنبه 18 آذر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. شوهرم بابچه مخالف است ومن به شدت بچه دوست دارم
    توسط آزیتا546 در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 44
    آخرين نوشته: چهارشنبه 28 تیر 91, 12:46
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 04 بهمن 90, 20:16
  3. دوست داشتن دختری که با پسر دیگری است و می گوید مرا دوست دارد
    توسط mehdi1369 در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: شنبه 28 آبان 90, 11:29
  4. همسرتان را آن گونه كه هست دوست بداريد
    توسط دانه در انجمن مقالات و مطالب آموزشی در مورد خانواده
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 27 مهر 87, 09:50

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 21:53 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.