به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 59

Threaded View

  1. #26
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 14 آبان 94 [ 15:10]
    تاریخ عضویت
    1387-8-27
    نوشته ها
    232
    امتیاز
    7,770
    سطح
    59
    Points: 7,770, Level: 59
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 180
    Overall activity: 19.0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    527

    تشکرشده 528 در 161 پست

    Rep Power
    41
    Array

    RE: خسته و بي انگيزه ام ....چي كار كنم؟

    باز هم سلام و تشکر


    نقل قول نوشته اصلی توسط سارا@
    زندگی رو زیاد سخت نگیر آقا سید
    یه خورده با خودت مهربون باش

    کاش میتونستم بیشتر با خودم و دیگران مهربون باشم.

    کسب تحصیلات و داشتن شغل خوب و دنبال سرگرمی مفید رفتن همه اینها برای این هست که انسان از زندگیش لذت ببره و احساس با کفایت بودن ببره

    خوب مشکل من هم همینه که از زندگی لذت نمیبرم و مهمتر اینکه احساس با کفایت بودن نمیکنم. اگه نه هیچ کدوم از اینایی که گفتید به ذات برام ارزش ندارند


    واقعا" دنیا اینقدر جدی هست؟

    دنیا جدی نیست اما انچه ما توش انجام میدیم و بدست میاریم جدیه مگه نه؟

    چرا باید بخاطرش لحظه های خوش جوانی رو از دست بدیم؟؟

    من مشکلم دنیا نیست مشکلم اینه که آیا به وظایفم عمل میکنم یا نه؟ آیا در جایگاهی که میتونستم باشم هستم یا نه؟
    اتفاقا میخام و دنبال اینم که لحظه های خوش جوانیم را بدست بیارم.
    شاید اگه بتونم انتظاراتم را واقع بینانه کنم و توانمندی هام را هم درست بسنجم بهتر میتونستم با خودم کنار بیام و با خودم مهربان باشم. الان ی کم از دست خودم عصبانی هستم به خاطر همه چیزهایی که تا حالا گفتم(تو پست های قبلی)

    فکر کنم یکی از اشکالاتم اینه که کم صبرم و میخام خیلی زود و حتا شاید بدون زحمت زیاد به نتایج خیلی خوب و قابل قبولی برسم

    نقل قول نوشته اصلی توسط فکور
    دوباره سلام

    به نظر من اگر دغدغه فکری شما برای شغل حل بشه بقیه مسائل یکی یکی حل میشه تصمیم خودتون رو بگیرید که کجا میخواین بمونید در چه سمتی (البته با توجه به تواناییها و علایق ) و در اون زمینه گام بردارید

    درست خودم هم تا حدودی همینجور فکر میکنم. اما الان نمیتونم تصمیم بگیرم چون باید به هر حال به خاطر خدمتم برگردم ایران،
    اگر بخام به صورت ایدال نگاه کنم دلم میخاد(یا شاید بهتر بگم میخاست) استاد دانشگاه بشم. استادی که توان تحقیق و تدریس خوبی داره.حالا چه اینجا چه ایران
    اگه قرار بشه ی استادی باشم که گیج میزنه ! همون بهتر که از محیط علمی خارج بشم چون میدونم اگه از عملکرد خودم راضی نباشم دچار فرسایش روحی میشم مثل الان که شدم


    الان من واقعا نمیدونم با این توان مندی هایی که دارم کجا بهتر میتونم عمل کنم ... در واقع هیچ جا برام ارجحیت خاصی نداره آنچه برام اهمت داره اینه که جائی باشم که احساس کنم مفید هستم و به کاری که میکنم تا حدود زیادی مسلطم و محیط سالمی باشه. پرستیژ و عنوان و حقوق و... خیلی برام مهم نیست

    با داشتن شغل از اینکه کسی به شما تکیه کنه نمیترسید از اینکه بعضی مسایل علمی رو فکر میکنید عمیق یاد نگرفتید هم نمیترسید وقتی کسی پیدا شد و به شما تکیه کرد از تنهایی هم درمیاین و ...

    درسته بخشی از ون نگرانی تکیهگاه بودن به خاطر مسائل شغل و مادی هست اما من بیشتر از اینکه یکی همیشه باهم باشه همیشه از من محبت بخاد از اینکه از رفتاری من ناراحت بشه و اینجور چیزا بیشتر میترسم

    نقل قول نوشته اصلی توسط d r e a m

    خوب همین سوالایی که شما گفتید را بار ها از خودم پرسیدم... میخای تو دانشگاه باشی یا صنعت ... میخای بمونی یا برگردی ... تو دانشگاه آیا میخای استاد بشی یا محقق... آیا صلاحیت علمی استادی را داری یا نه ... آیا توان تحقیق داری یا نه...
    سلام. هر وقت این طوری دچار تعارض شدید یه برگه برداید معایب و مزایای هر کدوم و بنویسد مثلا اگر برگردید ایران چه منافع و معایبی داره ؟اگر خارج از کشور بمونید چه معایب و مزایایی ؟ مطمئنا یک کدوم منفعت بیشتری داره همون رو انتخاب کنید این طوری به فرض اگر ایران رو برای زندگی کردن انتخاب کردید هر وقت یاد مزایای زندگی خارج از کشور افتادید و دوباره حسرت خوردن شروع شد یاد معایبش که می افتید و اینکه با سبک سنگین کردن به این نتیجه رسیدید پس دیگه جای هیچ بهانه و افسوس خوردن نمی مونه

    ممنون راهکار خوبیه

    ی مشکل من اینه که کوچکترین عیبی میتونه نظرم را منفی کنه نمیدونم این بخاطر وسواس هست یا کمال گرایی یا ....؟؟؟


    بله یکی از دغدغه هام همین شغلم هست که هنوز تو این سن نمیدونم میخام چیکار کنم... بدتر از اون اینه که اعتماد به نفس انجام هیچ کاری را ندارم یعنی هیچ کاری نیست که بتونم بگم من خوب بلدم و میتونم توش موفق بشم. نمیدونم منظورم را متوجه میشید یا نه
    ترس از شکست بخشی از ترس من هست. عدم اعتماد به نفس من بیشتر از احساس خالی بودن هست اینکه چیزی در چنته ندارم. بازخوردی که گرفتم به من حس اعتماد به نفس را نداده یعنی خیلی مواقع نتونستم اونجوری که توی ذهن خودم تصور میکردم (یا بر اساس استاندارد های موجود) ی مساله ی را حل کنم ولو خیلی ساده بوده باشه


    من جای شما بودم یک کاری رو شروع میکردم شکست خوردم دوباره تلاش میکنم بهش علاقه ندارم دوباره تغییر میدم کارمو تا اون چیزی که بهش علاقه دارم رو پیدا کنم ..مهم این هست که من اولین قدم رو برداشتم یه تغییری در جهت پیشرفتم انجام دادم و اعتماد به نفس شما هم در طول مسیر بیشتر و بهتر میشه
    شما باید با ترس هاتون مواجه بشید

    بارها این کار را کردم ... بارها از اول شروع کردم و نیمه راه بریدم... برا همین میگم خستم ... برا همین انگار دیگه دلم نمیخاد شروع کنم... برا همین شاید که هئی میگم "خوب آخرش که چی؟".."از کجا معلوم این دفه هم مث قبل نشه!" و ...

    ....
    در رابطه با ازدواج از خودتون یه سری سوال کنید مثلا از چه چیزی می ترسید .. می ترسم کسی از لحاظ روحی خیلی بهم نزدیک بشه ..بعد سوال کنید اگر کسی بهم نزدیک شه چه اتفاقی می افته؟ مثلا ممکن هست به ضعف هام پی ببره؟بعد دوباره سوال کنید چه ضعف هایی هست که ممکن بهش پی ببره؟
    تا اینکه ریشه ی این مشکل رو پیدا می کنید بعد قدم بعدی این که سعی کنید اون نقاط ضعف رو از بین ببرید

    ترس من از ازدواج این که فرد انی نباشه که من فهمیدم و انتظار دارم. چون خیلی نسبت به خودم و اشتباهاتم سختگیرم میترسم نسبت به ون هم همینطور باشم. یعنی دوست ندارم همسرم اشتباه کنه !!! میدونم حرفام احمقانه است اما همین ذهنیت موجب شده من بترسم مثلا فکر میکنم اگه با کسی ازدواج کنم و کاری بکنه که خوشایند من نبود چی یا از من کاری بخاد که خوشایاندم نیست چی

    به این چیزا که فکر میکنم (و همچنین به خاطر رابط آخر) احساس میکنم اصولا هنوز معنی ازدواج و زندگی مشترک و گذشت و فداکاری و ... را نفهمیدم. اینا هم چیزایی که بعد از ون رابطه خیلی اذیت ام کرد و میکنه. از طرف دیگه ی احساس تنهائی که فکر میکنم فقط با ازدواج میتونه پور بشه دارم. یعنی دیگه بودن با دوستام سرگرمی های خودم و ... اینا نمیتونه از ون حس تنهایم کم کنه.
    نقل قول نوشته اصلی توسط صبا_2009
    سید گرامی

    نمی دونم چی شد که واسم مهم شد بدونم توکل عملی یعنی چی.
    سرچ کردم و کتاب خوندمو خوندم تا فهمیدم تو این شرایط نباید هیچ کار کرد. کتابی رو که خوندم ندارم که جمله دقیقش رو اینجا بگم ولی مفهومش این بود که انسان وقتی تو کاری دانش یا مهارت کافی نداره از یه فرد خبره کمک می گیره و اون فرد به نوعی وکیل ما میشه تا کار ما رو به بهترین نحو انجام بده. معنی توکل هم اینه که خدا رو که قادر مطلق و عالم مطلق و توانا به هر چیزیه وکیل خودتون قرار بدین.
    وقتی می دیدم هر چی تلاش میکنم به جای اینکه جلو برم، عقب میرم هر چی بیشتر حرص میخورم اوضاع بدتر میشه بعدش هم اصلا نمیدونم منی که دارم واسه این اهداف و تصمیمام خودمو خفه میکنم اصلا اینا به صلاحم هست. نکنه آینده پشیمون بشم که چرا این راهو ادامه دادم ولی وقتی واسه همه این مسائل وکیل گرفتم خیالم راحت شد. انگار کوه مساله های حل نشده از رو دوشم گذاشتن پایین. هر چیز جدیدی هم پیش میاد راضیم. چون میدونم من تلاشمو کردم و یکی دیگه هم که خیلی بیشتر از من میدونه و می تونه حولسش بهم هست.

    میشه بدونم اسم کتاب چی بود؟

    شما گفتید "چون میدونم من تلاشمو کردم" اما من نمیدونم آیا تلاشم را کردم یا نه؟ آیا این شرایط چیزی که خدا میخاد یا نتیجه سهلانگاری و تنبلی خودم؟
    مثلن این که من از ازدواج میترسم آیا خدا میخاد من بترسم یا مشکلی هست؟ اگه من توکل کنم در این مورد درست یا نه؟ یا من باید اول همه تلاش های خودم را انجام بدم بعد توکل کنم.

    فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ‌ لَهُمْ وَشَاوِرْ‌هُمْ فِي الْأَمْرِ‌ ۖ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّـهِ ۚ إِنَّ اللَّـهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ

    من فکر کنم تو مرحله تصمیم گیری (فَإِذَا عَزَمْتَ) مشکل دارم. اما میدونم که چون ایمانم هم ضعیف هست درجه توکلم هم کم


    امیدوارم هر چه سریعتر آرامش رو تجربه کنید


    ببخشید خیلی پستام داره طولانی میشه

    اگه بخام ی جمع بندی بکنم از حرف های دوستان و نتایجی که گرفتم تا اینجا :

    ۱- تصحیح نگاهم به خودم و شرایط زندگی. نگاه مهربانه تر

    ۲- پیدا کردن خوشی ها و خشبختی های زمان حل

    ۳- برنامه ریزی شغلی
    نمیدونم چه کاری میتونم بکنم... مشاور شغلی دانشگاه میگه شاید اینکه انگیزت را از دست دادی به خاطر اینه که موضوع رشتت دغدغه ات نبوده. نمیدونم چقدر این حرف درست اما من با اینکه مهندس هستم اما همیشه به علوم انسانی (مثل روانشناسی و عرفان و مسائل تربیتی خیلی علاقه داشتم اما خوب میدونید که تو ایران به لحاظ فاکتور های مختلف مث درآمد و عنوان و ... آدم نا خود آگاه به سمت و سوئی میره که ممکنه خیلی هم مطلوبش نباشه. بخصوص برا یکی مث من که آدم جنگجو و مبارزی هم نیسم و معمولا محافظه کارانه تصمیم میگیرم.
    الان یک سالی هست که دارم فکر میکنم شیفت کنم برم تو زمینه های روانشناسی مطاله و تحقیق کنم شاید یکم به نظر بیاد عقاب میوفتم اما به اینکه بقیه عمرم را کاری انجام بدم که دوست ندارم میارزه نه؟

    ۴- به موضوع توکل و ایمان (بحثهای معنوی ) بیشتر توجه کنم... شاید همین موضوع شروع خوبی باشه برا ی کار تحقیقی نه؟ تاثیر توکل در درمان استرس و افسردگی

    ۵- ریشه های ترس هام را بشناسم و در جهت رفع اونا باشم(با ترس هام مواجه بشم)
    فکر کنم عمده ترین ریشه ترس من در مسائل علمی و شغلی عدم تسلط کافی هست و اینکه هنوز نمیدانم از کجا شروع کنم و با مسائل جدید برخورد کنم. میدونید احساس میکنم مطالب تو ذهنم گسسته هستند و دست به دست هم نداند. وقتی با ی مساله جدید روبرو میشم نمیتونم از دانش قبلیم به طور موثری استفاده کنم

    و عمده ترین ریشه ترس در ازدواج هم به عدم اطمینان از خصوصیات، رفتار و برخوردهای فرد مقابل برمیگرده و همچنین به اینکه نتونم از پس وظایفم بر بیام و یکی بعد بخاد هئی بهم غر بزنه یا اینکه خودم عدم احساس رضایت کنم چون نتونستم به وظایفم عمل کنم.

    ۶- تقویت اعتماد به نفس ... راجع به این خیلی فکر کردم شاید مجموعی از بحثهای بالا بتونه کمک کنه مثل تقویت بنیه علمی . تصحیح دیدگاه و نگرش، تغیر زمینه کاری و ....
    ولی بازهم مطمئن نیستم شاید راه های بهتری هم باشه

    ۷- درک اینکه ذات این دنیا سختی و مشکلات لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ
    و اینکه باید یاد بگیرم صبور تر باشم.

    ۸- دوباره شروع کنم ... حتا اگه شکست میخورم حتا اگه از صفر باید شروع کنم

    ۹- کارهای اجتماعی داوطلبانه انجام بدم

    ۱۰- رقابت با خود نه دیگران
    اگر چه تا الان هم خیلی از ناراحتی هام به خاطر اینه که فکر میکنم توانائی هام بیشتر از اینه و شاید در گذشته کم کاری کردم و گر نه میتونستم جای بهتری باشم (مقایسه خودم با خود ایدالم)

    منون از وقتتون
    برا همتون آرزوی شادی و سربلندی دارم

  2. 4 کاربر از پست مفید سید1387 تشکرکرده اند .

    سید1387 (دوشنبه 27 شهریور 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. به هر دري ميزنم بستس خسته شدم
    توسط tanin_eshgh در انجمن عقد و نامزدی
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 29 مرداد 95, 18:22
  2. و حالا بي انگيزه براي ازدواج شده ام !
    توسط omid65 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: چهارشنبه 09 مرداد 92, 15:16
  3. بي انگيزه ام
    توسط new folder در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: پنجشنبه 11 آبان 91, 18:30
  4. در اوج غريزه ، پاکدامن باش!
    توسط yasi_m در انجمن اعتقادی،‌اخلاقی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه 27 فروردین 88, 13:18
  5. انگيزه
    توسط bahare.tanha در انجمن ارتباط مراجعان - مشاوران
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: پنجشنبه 28 شهریور 87, 11:03

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 11:14 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.