سلام
یه سالی میشه عقد کردیم احساس میکنم دیگه روال زندگیم عادی شده دیگه اون شور وهیجانی که دو نفر به هم دارن نداریم نه من نه اون ...شاید از طولانی شدن مدت عقده ..
احساس میکنم دیگه اعتماد به نفس ندارم وقتی باهاش حرفم میشه اجازه صحبت بهم نمیده یه کلام حرف میزنه حتی خود من هم دیگه مهارت کلامی رو از دست دادم ...احساس میکنم عاشقم نیست دوستم داره ولی .....
کارش آزاده از صبح تا ساعت 11 شب فقط سرش مشغوله ...با خودم میگم کاش همسرم کارمند بود با یه درآمد متوسط ولی اینو میدونست که چه زمانهایی میتونم باهاش باشیم حرف بزنیم .... استرس کاریش بیشتر زندگیشو گرفته همه کاراش با عجلست ...اگرم میخواد با هم با شیم یا یه جایی بریم همش با عجله واسترسه....
تا حالا باهم دعوا هم داشتیم متاسفانه .....
از خصوصیات خودم بگم
خیلی حساسم 2- اگه بدونم یکی دوسم داره تا پای جون براش مایه میذام 3- با کوچکترین نامهربانی و بی احترامی ازش دلگیر میشم و همیشه تو ذهنم خواهد بود4- نمیدونم همه میگن زود رنجم واعتماد به نفسم پائینه ..5-از آینده میترسم
چیکار کنم یه خورده روحیم بهتر بشه....اگه کتابی هم معرفی کنین ممنون میشم..








علاقه مندی ها (Bookmarks)