من یک بار مدت ها پیش در این تالار موضوعی رو مطرح کرده بودم اما متاسفانه جز دو سه نفر تازه وارد کسی جوابی نداد. باز دوباره به دلیل اینکه خارج ایرانم و نتونستم مشاوری پیدا کنم گذرم به این تالار افتاده و امیدوارم این بار نتایج بهتری بگیرم و گشایشی در کارم ایجاد بشه.
ما 7 سال هست که ازدواج کردیم. مشکلم اینه که دیگه دلم با زندگیم نیست و هر کاریش میکنم درست نمیشه. میخوام جدا بشم اما واقعا نمیدونم کار درستی هست یا نه. اینقدر که به این موضوع فکر میکنم خسته شدم. هر روزم داره با فکر به این موضوع میگذره. 6 سال اول خودم و همسرم رو مثل یک تیم میدیدم و از مشکلاتم با هیچ کسی حرف نمیزدم و همیشه خوبی های همسرم رو جلوی بقیه بزرگ میکردم. همیشه دنبال راه حل بودم و برای زندگیم فکر میکردم و وقت میذاشتم. همه فکر میکردن همه چیز عالی هست و من همه جا حسابی تحویلش میگرفتم مخصوصا خونه خودمون (البته وقتی می رفتیم ایران چون ما از اول ازدواجمان خارج از ایران هستیم). اما از پاییز تا حالا طوری خسته شدم که پیش خانوادم یک عالمه درد دل کردم و دیگه نمیتونم همسرم رو جلوی دیگران تحویل بگیرم. بهش متلک میگم و اگر از چیزی ناراحت بشم یک جوری جلوی بقیه هم نشون میدم. دیگه دست خودم نیست. انگار دیگه انرژی ندارم که خودم رو جمع و جور کنم. هر چیزی برای من یادآور یک خاطره تلخ هست که اعصابم رو میریزه به هم. انگار قبلا یک حصاری دور خودم و اون حس میکردم. اما دیگه اون پاره شده و من خودم رو باهاش داخل یک حصار حس نمیکنم.
بعد از کلی فکر کردن و بررسی کردن فکر میکنم مشکل اصلی اینه که شوهرم آدم بداخلاق و عصبی ای هست. زودرنجه و عزت نفسش خیلی پایینه. خیلی وقتها وسط خوشی یکهو می بینی الکی ناراحت شده و اخماش رفته تو هم. اولها فکر میکردم تقصیر منه اما الان که رفتارش رو با آدمهای مختلف دیدم می بینم که نه خودش این طوریه. آخرین موردش اینه که ما دو روز رفتیم سفر. همه چیز عالی بود. بعد موقع برگشت اتوبوس دیرآمد و نهایت نیامد. آنقدر سر این موضوع گیر داد و اعصاب خورد بازی درآورد که کل مزه سفر از بین رفت. اونقدربا راننده بد حرف زد یا به هر کی رسید شلوغ بازی درآورد که من تا حالا همچین چیزی ندیدم. من ال میکنم و من بل میکنم. که من دیگه آخرش طوری ناراحت شدم که تا چند روز در یک چاه افتاده بودم. چون می بینم که این رفتارش همه جا هست و نمیزاره که ما زندگیمون رو بکنیم. همش فکر میکنه آدمها همه دارن سرش کلا ه میزارن. میریم رستوران مثلا یک آبمیوه بگیریم میگه این رو خیلی قیمتش رو زیاد میدن. خیلی پدرسوختن. نمیزاره اون غذا به آدم بچسبه. این موضوع حتی در برخوردش با خانواده من هم هست. مثلا اگر یک کاری برای ما انجام بدن ماشینی بخرن برامون (چون ما خارجیم بعضی کارها رو اونا انجام میدن) نهایتا میره از صد تا منظر بررسی میکنه و اگر یک مشکلی چیزی باشه صبر و متانتی در کارش نیست. راحت میگه که اونای که از اول خریدن باید چشماشونو باز میکردن. میدونین بدیش اینه که من اگر اعتراضی بکنم خودم مقصر میشم و میگه حالا من باید به تو هم جواب پس بدم و اگر هم اعتراضی نکنم به هر حال آدم ناراحت میشه باز متهم هستم که چرا ناراحت شدم.
ما تا حالا سفری نرفتیم که تمامش خوش گذشته باشه (مگر اینکه با دوستای خودش باشه). همیشه وسطش سر یک چیزی اخماش رفته تو هم. حتی با خانوادش هم اگر باشیم باز همیشه اعصابش خرده. چیزی که خیلی اذیتم میکنه این رفتارش با خانواده من هست. با اینکه اونا خیلی مهربون هستن (حتی خودش اینو میگه) اون همیشه اخماش تو همه. کم حرف میزنه و بی محبته. برعکس من اونقدر رابطم با خانوادش خوبه و دوستشون دارم. ولی اون همش میگه هیچ کس خواهر و مادر خود آدم نمیشه و با این استدلال میگه من نمیتونم احساس صمیمیت کنم باهاشون. همیشه از همه چیز ایراد گرفته. از خونه دوستم رفتیم گفت چرا اینا این طورین و اینقدر غذا درست کردن و ... رفتیم خونه عمم گفت اینا چرا اینقدر تعارف می کنند یا چقدر مذهبین چرا همه چادر سرشونه ... یا گفت خیلی زیادن عمه هات آدم که نمیتونه خونه همشون بره ... بابام آمد پیشمون دو هفته موند وقتی رفت ابراز خوشحالی کرد که رفت و تموم شد ... وبلاگ نوشتم اعتراض کرد، نقاشی کشیدم لبش رو به حالت بی تفاوت کرد که یعنی خوب که چی ... غذا درست کردم نشون داد که دوست نداره (سر غذا خیلی با هم مشکل داشتیم) ... آرایش کردم گفت که نکن ... کفش پاشنه بلند پوشیدم گفت که نپوش ... شلوار پاچه گشاد خریدم باز بداخلاقی کرد ... باجناقش رو تا حالا ندیده اما دوستش نداره . من دیگه اعتمادم رو به اینکه میتونیم لحظات خوبی داشته باشیم از دست دادم. اون هم یک سری اخلاق هاش رو تغییر داده مثلا تو خرج کردن سخت گیر بود (خسیس نبود اما فوقالعاده دقت میکرد) درستش کرد. رفتارش رو با من خیلی بهتر کرده و مهربونتر شده. اما من دیگه انرژی درست کردن هیچ چیزی رو ندارم.. هر روز صبح غصه دارم که یک روز دیگه آغاز شد و هر لحظه آرزو میکنم که ای کاش ماشینی چیزی به من بزنه بمیرم راحت بشم. از طرفی هم از دست خودم عصبانی ام که جرات طلاق گرفتن ندارم. اینکه حس میکنم عادت کردم به این زندگی. دچار حالتهای عصبی شدم. مثل خودش زبان تلخی پیدا کردم. شبها با مشت گره کرده میخوابم و تا صبح هزار بار بیدار میشم. دوست دارم اشیاء رو بشکنم و روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم. از طرفی هم سن بچه دار شدنم داره میگذره (من 32 سال و اون 34) و باید یک تصمیمی برای زندگیم بگیرم. به نظر شما من باید چه کار کنم؟ آیا اگر بمونم و بچه دار بشم پس فردا از رفتارهای شوهرم با بچه هزار بار بیشتر ناراحت نمیشم؟ من می فهمم که بعضی رفتارها مشکلش در خودشه و به خودم نمیگیرم بچه که نمیفهمه و تمام این ناراحتی ها بهش منتقل میشه و باور میکنه که خودش بده. بمونم و این روزهای تلخ رو برای خودم ابدی کنم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)