دلجو درست می‌گید، اختلاف سنّ هم در این حد اصلا خوب نیست، ولی‌ عجیب اینجا بود که ما همدیگرو خیلی‌ میفهمیدیم و خانوادهٔ من هم از این لحاظ مخالف نبودند ولی‌ خیلی‌ نگران بودند که چطور آدمیه.. شما درست می‌گید دلجو من باید به خدا توکل کنم ولی‌ قبلا هم با اسمو استخارهٔ خودش این آشنایی و ارتباط و از سر گرفتم و الان... از یه طرف دیگه هم یه مشکل دارم و اون اینه که خانوادهٔ این خانوم درکش نمیکنن و اکثرا تنها بوده، پدرش تحصیل کرده‌ست ولی‌ خانوادهٔ مدرن و سردی هستند و اینکه میترسم اگه تنها بشه دوباره بشه همون دختر اول که خیلی‌ زجر می‌کشم.. خودش در جواب اینکه من میگم آخه این چه حکمتی داشته از طرف خدا که من با تو آشنا بشم و این همه سختی بکشم میگه: اگه من عشق پاک تو رو که نشان‌ دوستی و محبت خداوند به بندهاشه نمی‌دیدم شاید الان هنوز همون دختر قبلا بودم و تا حالا یه عالمه دیگه اشتباه کرده بودم. کلا از لحاظه روحی‌ و تصمیم گیری وضع بدی دارم...