به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 83

Threaded View

  1. #11
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 25 اردیبهشت 92 [ 09:40]
    تاریخ عضویت
    1389-7-21
    نوشته ها
    715
    امتیاز
    7,206
    سطح
    56
    Points: 7,206, Level: 56
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 144
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,662

    تشکرشده 1,673 در 522 پست

    Rep Power
    87
    Array

    RE: از مادرشوهرم متنفرم!

    بچه ها نمیدونم چرا همیشه دارم به این فکر میکنم که وای باز دوباره شب یلدا، چی کار کنم؟ دوست ندارم برم خونه مادرشوهرم،یعنی یه شبم که همه دور هم جمع میشن تا بهشون خوش بگذره، من باید...تحمل کنم؟انقد به این موضوع فکر کردم که چی کار کنم،خسته شدم! میدونم بگم نمیام بیا بریم خونه مامان من دعوا میشه و اگه نریم خونه مامانم .....

    به خدا خیلی با خودم حرف میزنم! از خودم میخوام که منطقی باشم! حرفاتونو که واسم نوشتیدو میخونم اما تاثیرش فقط یکی دوساعته!!!!، در عمل همین که تصور میکنم میخوام برم قلبم تند تند میزنه،دستام میلرزه! واقعا دوسش ندارم و ازش....

    نمیتونم با خودم کنار بیام.

    یه حسی همش بهم میگه،اون واسه اینکه از تو سر بزنه نیومد خونت،حتما با خودش گفته خوب مینا نیاد،اصلا نمیخوام که بیاد،به جهنم،اما دلیل نمیشه که من خونه پسرم نرم،میرم به مینا هم محل نمیذارم،به اون ربطی نداره خونه پسرمه.

    (هیچ وقت مامانش نمیگه چرا نیومدین؟یا مثلا گله کنه، یا دعوتمون کنه،هیچ وقت به رفتن و نرفتن من اهمیت نمیده)

    نمیدونم چی کار کنم؟ حتی با خودم فکر کردم برم یه هدیه خوب واسه شوهرم بگیرم(رشوه) تا شاید مجبورم نکنه که برم.
    باور کنید دارم دیوونه میشم از فرط فکر و خیالای بیخودی.
    میدونم اگه یه بار برم باید دیگه هفته ای یکی دوبار برم،رفتار ایشونم که با من خوب نیست،گیر دادنای شوهرم و دفاع کردنش و نادیده گرفتن من، همه و همه باعث تنش میشه.

    (اینو هم درگوشی بگم با مامان بیچارم سر رفتار مادرشوهرم بحث کردم،اعصابش بیچاره خورد شد،(بعدش خیلی خیلی پشیمون شده بودم اما دیگه چه فایدهای)مامانم همش میگه حتی اگه اون بده تو خوب باش،من قبول نمیکنم که باید جواب بدی رو با بدی داد، تو حساسی، مادرشوهرای مردمو ندیدی!حتی وقتی عصبانی شد بهم گفت آخرش میره واسه پسرش یه دختره دیگه میگیره اتفاقا بعد از همین بحثا و لجبازیا بیشتر از مامام بابام خجالت میکشم که برم خونه مادر شوهرم)


    این صحبتای مامانم در حالیه که من آرزو داشتم رفتار مادرشوهرم با من مثله برخورد مامان من با عروساش باشه.مادر شوهر من شب یلدایی که تو عقدبودیم واسم یه چکمه و پالتوی زشتی آورده بود که از عمرم تا حالا به اون زشتی ندیدم و هیچ وقت هم نپوشیدمشون!!این دفه یکی مونده به آخری هم واسه من یه تیشرت آورده که منوبزنن اونو تنم نمیکنم،بس که واقععععععععععا زشته نمیورد بیشتر خوشحال بودم اما واسه شوهرم یه تیشرت خیلی باکلاس گذاشته بود!!!
    [align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
    و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...
    [/align]

  2. کاربر روبرو از پست مفید آفتاب همدرد تشکرکرده است .

    آفتاب همدرد (دوشنبه 14 فروردین 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:52 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.