سلام.مرسی که راهنمایی کردی.من از اون قسمت حرفهای بالهای صداقت عزیزم این جور برداشت کردم که میتونم درس عبرت خوبی واسه بقیه باشم.البته اگه حداقل بقیه بیان و این تاپیکو بخونین و درست تر تصمیم برای ازدواجشون بگیرن چه اشکالی داره؟نوشته اصلی توسط بالهای صداقت
میدونین علت اصلی که منو بهم ریخت چی بود؟اون قسمتی که نوشته بودم مشاور بهش گفته بود برو تصور کن همه چی اوکی هست بعد بیا بگو زندگیت چه جوری هست همسرمم گفته بود نمیدونم.البته میدونم بالهای صداقت عزیزم بارها و بارها به من گفته بود محبت بی دریغ و بی چشم داشت کنم برای یه مدت. و انتظار هر عکس العملی رو هم داشته باشم ولی این حرفش خیلی اذیتم کرد.(البته میدونم الان بازم بهم میگین تو که نباید براساس عکس العمل همسرت تصمیم بگیری)
حرفهای هر دوی شما عزیزان رو از دیشب تا حالا صد بار خوندم پستی که زدم رو دارم بارها و بارها میخونم و راجع به هر نکته اش فکر میکنم.
اما یه سوال:بالهای صداقت عزیز الان از زندگیتون راضی هستین؟(یعنی دوران محبت یک طرفه و عشق بی حد و حصر تموم شده و به مرحله ای رسیدین که همسرتونم به شما و نیازهاتون اهمیت بده ؟)
سبکتکین جان آخر داستان شما چی شد؟هر چی تو تاپیکاتون گشتم نفهمیدم.(البته شایدم خیلی دقیق نگشته باشم آخه یک کم مریض شدم و نمیتونم زیاد پشت PC بشینم.)
مرسی که منو تحمل میکنین(مخصوصا بالهای صداقت عزیزم)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
راستی با مادرشم راجع به قرض صحبت کرده ایشونم گفته ندارم.البته بر خلاف تصور من خوشحال شدم.دلم میخاد اگر قراره همه چی درست شه به دست خودمون درست شه








علاقه مندی ها (Bookmarks)