الان چندين ماهه كه ازش بيخبرم جواب تلفن هاش رو ندادم و اون مدتيه ديگه زنگ نميزنه اما من نميدونم چه مرگمه چرا همش اسمشو صدا ميزنم چرا عكسشو بوس ميكنم چرا هنوزم ميرم به اون سايت دوست يابي لعنتي تا ببينم در چه حاله و هر بارم با ديدنه عكس ها و نوشته هاي جديدش اونجا گريم ميگيره.دلم ميخواد گيرش بيارم تو چشاش زل بزنم و ازش بخوام مردونه جواب چراهام رو بده.
دلم ميخواد ازش بپرسم چرا با اون همه شور و اشتياق وارد زندگيم شد منو به خودش وابسته كرد و بعد...
صبحا قبل رفتن به دانشگام زنگ ميزد ميگفت هر وقت رسيدم زنگ بزنم بهش بگم اما بعدش ديگه حتي عصر ها هم زنگ نميزد كه بفهمه سالم رسيدم خونه يا نه.
واي چه قدر حالم بده.دلم ميخواد بهم بگه چرا رفت تو اون سايت اون كه منو داشت.
نميدونه چه قدر عذاب كشيدم حالم اصلا خوب نيست با وجود اينكه 4 ماه گذشته اما داغش هنوز خيلي تازه ست.تو رو خدا يه كاري كنين من ديگه طاقت ندارم اون اولين مردي بود كه وارد زندگيم شد.چرا با من اينكارو كرد؟خيلي احساس تنهايي ميكنم از اين وضيعت خسته شدم.ديگه نميخوام تو اين خونه زندگي كنم از بابم خسته شدم از مامانم از اين همه غمي كه تو سينمه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)